باز قربان .

باز روح عبودیت و بندگی .

باز نوشیدن جرعه ای از شراب عشق و بوییدن گیسوی یار.

باز دست بردن در زلف معشوق و قهقهه ای مستانه.

خدایا یاریم کن تا از آنچه دارم بهترینش را به تو هدیه کنم و  آنچه را ندارم،

 بهترینش را از تو هدیه بگیرم،که بهترین هدیه ات هدایتم میباشد.

یاریم کن که به سویت گام بردارم .

ای کاش همواره در هوای تو باشم و پیوسته در لوای تو.

روزگاران سختی است طوفانهای سهمگین ساقه نحیف ایمانم را میلرزاند و سیلاب

 غرور ریشه ام بر می افکند .

خدایا یاریم کن تا آنگونه که دوستم داری باشم و آنگونه که هستی دوستت بدارم.

                                                                                                      مهیار

جمعه یک آغاز !

امروز جمعه است باز به آخر رسیدیم.شاید هم به اول !

اول انتظار !جمعه اگر چه برا هر چیزی پایانه ولی برای

 انتظار کشیدن محبوب آغازه !یه آغاز دوباره مثل گردش شب و روز.

در واقع جمعه مثل سحره .یه جور سپیده دمه و پایان تاریکی .

اگر چه تو نگاه کوچولوها آخرای شبه!

الهی ای حبیبم تو بیایی ...

به زخم کهنه ام مرهم گذاری...

مهیار۱۶/۹/۸۶

به یاد مادر

مادر ...مادر... مادر....سپیدی موهایت را بیاد دارم که بوی رنج و

سختی این دنیا را داشت و چین چروک صورتت را که حاصل

 مرارت روزگار بود.

بیاد دارم چگونه سر بر زانویت میگذاشتم و تو با مهربانی

 نغمه های محلی را زمزمه  میکردی .وای خدای من کدامین

ترانه اینچنین نهایت آرامش را به من تقدیم میکند و کدامین

ملودی اینچنین تارهای وجودم را به رقص وا میدارد.

دلم برای سرزنشهایت تنگ شده .دلم برای دعواهایت لک میزند.

 دلم برای دادو فریادت ...و من اکنون دیگر تو را ندارم.

اگر چه دعای خیرت را هنوز در کوره راههای زندگی احساس

 میکنم .شاید رسم زمانه اینگونه است که ما باید همیشه

حسرت گذشته را بخوریم ...ولی مادر میدانم که تو صدایم

را میشنوی...... تو آن زمان که هنوز زبان نگشوده بودم،

صدایم را میشنیدی .

مادر باز مرا دعا کن .باز مرا به نیکی بخوان و باز مرا در بدیها

سرزنش کن ....مادر..... مادر ....مادر....

الهی چشمات

 

ذول زده بود تو چشمام!...منو ور ور نگاه میکرد!...

اصلا خیال نداشت نگاهشو برگردونه یا حتی چیزی بگه !

راستو بخواید همین سکوتش بود که خیلی منو آزار میداد!

نمیدونستم تا کی میخواد به این وضع ادامه بده؟!

شاید اون اول زیاد مساله برام مهم نبود ولی وقتی دیدم

 یعنی مطمئن شدم که میخواد به این وضع ادامه بده ،

حسابی عصبانی شده بودم ولی باز حاضر نبودم سرش داد

بزنم !آخه خیلی دوستش داشتم!به این سادگی اونو

بدست نیاورده بودم .برا بدست آوردنش خیلی زحمت کشیده

 بودم و چه سختیهایی کشیده بودم! ولی ..ولی زیر لب

داشتم غر و لند میکردم ...((الهی چشمات دراد...که  این جور

ذول زدی به من....الهی نشستی پس بیفتی.....

الهی شوت شی بری هوا..!))همین جور داشتم با خودم

 نق میزدم که یه دفعه مامان جون اومد و خرس قشنگمو

 از رو زمین برداشت و برد گذاشت داخل کمد!

بعدشم با کلی تلخ زبونی گفت:(( بچه مگهدیوونه شدی !

 اولش التماس میکنی که برام خرس بخر حالا که خریدم

داری باهاش دعوا میکنی!؟))                      مهیار۳۰/۸/۸۶