ذول زده بود تو چشمام!...منو ور ور نگاه میکرد!...

اصلا خیال نداشت نگاهشو برگردونه یا حتی چیزی بگه !

راستو بخواید همین سکوتش بود که خیلی منو آزار میداد!

نمیدونستم تا کی میخواد به این وضع ادامه بده؟!

شاید اون اول زیاد مساله برام مهم نبود ولی وقتی دیدم

 یعنی مطمئن شدم که میخواد به این وضع ادامه بده ،

حسابی عصبانی شده بودم ولی باز حاضر نبودم سرش داد

بزنم !آخه خیلی دوستش داشتم!به این سادگی اونو

بدست نیاورده بودم .برا بدست آوردنش خیلی زحمت کشیده

 بودم و چه سختیهایی کشیده بودم! ولی ..ولی زیر لب

داشتم غر و لند میکردم ...((الهی چشمات دراد...که  این جور

ذول زدی به من....الهی نشستی پس بیفتی.....

الهی شوت شی بری هوا..!))همین جور داشتم با خودم

 نق میزدم که یه دفعه مامان جون اومد و خرس قشنگمو

 از رو زمین برداشت و برد گذاشت داخل کمد!

بعدشم با کلی تلخ زبونی گفت:(( بچه مگهدیوونه شدی !

 اولش التماس میکنی که برام خرس بخر حالا که خریدم

داری باهاش دعوا میکنی!؟))                      مهیار۳۰/۸/۸۶