ناگفته های کردان (6)
...از اين طرف هم واقعا به لحاظ منطق غيرمنطقي بود كه جريان رسانهاي دنيا در حال تكثير بود و جريان رسانهاي ما متوقف شود.
خوب ما دنبال افزايش شبكههاي راديو و تلويزيوني بوديم.
در سازمانهاي جهاني، آنجايي كه در رابطه مستقيم با سازمان صدا و سيما بود، خوب ما عضويت داشتيم، ولي در بعضي سازمانهاي جهاني وزارت پست و تلگراف نماينده کشورمحسوب ميشود. در سازمانهاي جهاني هم از ما حمايت نميكردند. آخر آنجا كه بايد تبديل بشود به منافع ملي كشور! يك وقتي هست ما در داخل با هم مشكل داريم!
وقتي تصميم گرفته شد يك شبكه جام جمي براي مردم اروپا راهاندازي بشود، ما پيگيريهاي فراواني كرديم و آقاي خاتمي هم موافق جدي بود، دستورش را هم به بانك مركزي داده بود كه شما ارز لازم براي اجازه ترانس پندر را تامين بكنيد، در آن ايام ما به شدت در تحريم بوديم و به ما اجازه نميدادند ترانس پندر هم آن زمان به وفور فعلي نبود، امروز ترانس پندر به وفور در جهان وجود دارد، ولي آن زمان خيلي كم بود.
خوب ما يك تيمي بلند شديم و نماينده بانك مركزي را هم با خودمان برديم كه همراه ما باشد كه هر عددي شد آن را تاييد كند كه پولش را به ما بدهند. ما اول رفتيم آلمان – رفتيم آلمان گفتوگو كرديم. يكي از نمايندگان مجلس كه ادعاي ضدصهيونيستي ميكرد، اعلام آمادگي و همكاري با ما كرده بود كه ما اين ترانسپندر را تهيه بكنيم.
آنجا حرف زديم كه به ما گفتند نه ما به شما نميدهيم، بايد بياييد يك شركت اتريشي يا آلماني اينجا تاسيس بكنيد كه ما به آن بدهيم.
بررسي كرديم ديديم شركت اتريشي تاسيسكردن سادهتر است. همزمان متوجه شديم كه راه بهتري هم براي تهيهكردن ترانس پندر وجود دارد. آمديم در اتريش يك كيس ديگري را پيدا كرديم كه هم شركت را تاسيس نكرديم و هم ماهواره را اجاره كرديم «از يوتلست» و هم آن رقم بالايي كه آنها ميخواستند از ما بگيرند را ندهيم. يادم ميآيد رقمي حدود 12 ميليون دلار يا بيشتر براي پنج سال بود.
بالاخره موفق شديم شبكه جام جم را تاسيس كنيم. تاسيس اين شبكه به شدت مورد استقبال ايرانيان خارج از كشور و فارسزبانان قرار گرفت و درخواستهاي فراواني انجام شد كه ما مجبور شديم آن را گسترش بدهيم و شبكه جام جم 2 كه شبكه آمريكا هست را راهاندازي كنيم.
اين بار با مطالعاتي كه كرديم، رفتيم به فرانسه براي عقد قرارداد كه شبكه جام جم 2 كه شبكه آمريكايي هست را راه بيندازيم.
اينهايي كه ميگويم داخل كشور جنگ و جدلهايي ميشد، درگيريهايي ميشد، فحش و فحشكاريهايي ميشد، ميگفتند اگر شما پول نداريد، چرا توسعه ميدهيد. ما ميگفتيم آقا اين كشور هر جايي نباشد، ديگري كه هست حرف خودش را ميزند و حرف او جا ميافتد، شما بايد حرف انقلاب اسلامي را بزنيد. بعد هم نسل دوم و سوم خارج از كشور ايراني، الان دارد بيهويت ميشود و دنبال هويت خودش ميگردد. يك مسئله ديگري هم كه حالا هم وجود دارد، بخش اندكي از جوانان ما گرايشاتشان به سوي غرب بسيار زياد است، اما بخش اعظمي از جوانان ايراني كه در خارج از كشور زندگي ميكنند، گرايشاتشان به سمت ايران خيلي زياد است. اين رامن به وضوح در كشورهاي ديگر ديدم. يعني آن پدر شايد ضدانقلاب بوده، اين بچه ميگويد من ايرانيام و با پدر و مادرش درگير است، ميگويد من اينجا هويت ندارم و دنبال هويت ايراني اسلامي خودش است.
اين شبكه ميتوانست آن هويت ايراني اسلامي را تقويت بكند، ضمن اينكه ما بيشترين جمعيت ايراني خارج از كشور را در آمريكا داريم، يعني تمام كشورهاي دنيا جمعيت ايرانياش اندازه ايرانيان آمريكا شايد نشود، البته در كانادا هم زيادند. خوب بهطور طبيعي ما وظيفه داشتيم نسبت به آن ها هم بيتوجه نباشيم.
خوب ما رفتيم آنجا هم ماهواره را اجاره كرديم. از جايي كه قرارداد اجاره رابستیم، سوار تاكسي شديم كه برويم هتل با آقاي دكتر آقامحمدي معاون طرح و توسعه صدا و سيما بوديم، من به ايشان گفتم خوب خدا را شكر حالا برای ايرانيان مقيم آمريكا هم يك کاری صورت می پذیرد، راننده تاکسی ايراني بود،گفت خوب تكليف ما چه ميشود؟ گفتم براي شما كه قبلا انجام گرفته، پرسيد چي انجام شده؟ گفتم شبكه جام جم ايرانيان، او براي من تعريف ميكرد که در پاریس راننده تاكسي اگر نخواهد بيرون بيايد و كار بكند، بايد اجازه بگيرد، گفت: وقتي شبكه جام جم راهاندازي شد، من رفتم اجازه گرفتم و يك ماه سر کار نيامدمو در منزل تلويزيون جام جم را نگاه می كردم چون سال ه براي مردم اروپا است براي مردم اروپا براي مردم اروپا براي مردم اروپا که براي مردم اروپا به براي مردم اروپا ایران نرفتم و خیلی برایم جذابیت و اهمیت داشت و از ما تشكر كرد و گفت خدا پدر و مادرتان را بيامرزد كه این كار را کردید و داريد براي ايرانيان مقيم آمريكا هم انجام می دید.
براي مرحله توسعه سازمان هم فراوان دچار بحران و دردسر بوديم، يا به ما ارز نميدادند يا ميگذاشتند آخر سال ميدادند، يعني مثلا شبهاي 26، 27 و 28 اسفندماه اين بچههاي بخش بودجه اداره كل كالا و تامين ارز ما بالاي ميلههاي بانك مركزي بودند كه بپرند تو و بروند كارشان را انجام بدهند. اين بچهها هم زندهاند. مدير كل بودجه آقاي اسماعيل بيكي بود و مدير كل كالا آقاي مهندس مفتح فرزند شهید مفتح بود كه الان معاون وزير بازرگاني است.
خوب حالا شما يك رسانهاي كه بعضي از تجهيزاتت رو 24 ساعته بايد سفارش بدهي تا اين بيايد و رسانه شما اداره بشود و شما ارز نداري، جايي كه 30-20 سال حساب ارزي وجود داشت و پول واريز ميشد. اين خريدهاي ابتدايي مثلا 1000 دلاري بالاي 2500-2000 دلاري تا سقف 10 هزار دلار كه تجهيزاتش به شدت مورد نياز بود، گفتند نه شما حق نداريد در خارج از كشور حساب داشته باشيد.
آقا اين دفتر لندن 30 سال سابقه حساب ارزي دارد، چرا ما حق نداريم؟! حساب ارزي رسمي زير نظر دولت ما، حق نداريم داشته باشيم؟ ميگفتند نه. شش ماه بايد ميرفتيم پيگيري ميكرديم و اينور و آنور تا ميگفتند عيب ندارد حسابتان را داشته باشيد و ارز بريزيد.
اخویی آقاي كمالي وزير سابق كار كارمند بخش تداركات دفتر لندن ما بود، گاهي ايشان زنگ ميزد به خاطر 2000 دلار كه بهش سفارش داده بودند براي يك قطعهی کوچک از فرستنده ای كه اگر نبود يك منطقهاي امكان دريافت نداشت. اين براي 2000 دلارلنگ ميشد كه بتواند يك قطعه بفرستد كه كارش را انجام بدهد.
باز مثلا دو تا سه تا مصوبه ديگر دولت گذراند كه با زور دگنك هم شما ميخواستم صدا و سيما را بهش وصل كني نميشد. با 50-40 تن چسب هم ميچسبوندي، اين نمی چسبيد، ولي صدا و سيما رو هم داخلش ميگذاشتند.
مثلا طبق قانون صدا و سيما در آن مقطع صدا و سيما براي ساختمانسازي خودش نبايد عوارض ميپرداخت. آمدند چون آن موقع شوراي شهر تعيين نشده بود و بايد جانشين شورا را هم ولي فقيه بايد ميگذاشتند، حضرت امام آقاي موسوي اردبيلي را تعیین كرده بودند و وزارت كشور آن كارهايي كه در حيطه اختيارات خودش نبود را ، بايد ميرفت پيش آقاي اردبيلي از ايشان اجازه ميگرفت تا انجام بدهد. در زمان مقام معظم رهبري هم اين كار به حضرت آيتا... يزدي رئيس قوه قضائيه محول شده بود تا این که قانون شوراها تصويب شد و شوراها شكل گرفت. بدون اينكه اذن نماينده ولي فقيه در مورد اين امر گرفته بشود، وزارت كشور يك بخشنامهاي را ابلاغ كرد كه از سازمان عوارض بگيرند. ما ميگفتيم خوب عيبي ندارد، شما اين عوارض را در بودجه ما بگذاريد تا ما بتوانيم بپردازيم. ميگفتند نه. ما ميگفتيم ما حتي داعیه اين را نداريم كه معاف باشيم، اما وقتي شما يك هزينهاي براي ما خلق ميكنيد، لازمهاش اين است كه در در برابرش براي ما منابع بگذاريد. هرچه تلاش كرديم، آن منابع اضافه نشد و اين هزينه تحميل شد.
يكي از كارهايي كه در دولت 2 خرداد انجام ميشد، سعي ميكردند این بود که در تصميمشان بهگونهاي رفتار كنند كه هزينههاي صدا و سيما افزايش پيدا بكند.
خوب حالا ما بايد تلاش ميكرديم يا اين هزينهها را تقليل بدهيم يا پول در بياوريم ديگر!
يك وقت من شوخي ميكردم با اين آقاي خجسته كه معاون صداي ما بود، وقتي ميآمد گله ميكرد كه پول نداريم و اينها ميگفتم بيا خودت هم مردانگي كن برويم نقاشي ساختمان ياد بگيريم، روزهاي تعطيل خانه مردم را رنگ كنيم، پول را بياوريم براي اداره سازمان .
از آنور در اين اقليت محدود ی كه در مجلس ششم (مجلس پنجم بعد از اينكه آقاي ناطق راي نياورد، اهالي مجلس آنها كه بنياد فكريشان قوي نبود، چرخيدند – من نمونه دارم، آدمي كه زنگ زد به ما گفت فلاني تو كه با آقاي ناطق رفيقي بيا به ايشان بگو چون ايشان شكست خوردهاند، ديگر صلاح نيست رئيس قوه باشند، بيايد كنار بگذارند كس ديگري رئيس باشد و ايشان هم كه آن پايين مينشيند، مورد احترام شديد باشند، كه البته من همان موقع اين طرح را به كساني كه بايد منتقل ميشد، انتقال دادم كه چنين توطئهاي در حال شكلگرفتن است.
اما نفس مجلس برای اینكه اكثريت مجلس با آقاي ناطق بودند، روحيهشان را باخته بودند و ديگر اين مجلس نميتوانست قانون درست حسابي بنويسد،البته يك عده هم از اين وسط جيم شدند و پريدند آنور جوب، در مجلس ششم هم دوستان ما يك اقليتي بودند كه اين اقليت كلا در دستگاههاي دولتي بايكوت بودند. )تنها جايي كه از اينها حمايت ميكرد، صدا و سيما بود و علي كردان يك سريشان هنوز هستند در مجلس. شما برويد اقليت مجلس ششم را ببينيد. حتي اينها براي دفترشان فشار آوردند به مجلس، آقاي كروبي يك ساختمان بهشان داد. اينها نداشتند كه دفترشان را تاسيس كنند.
اين آقاي حداد رئيس محترم مجلس هفتم و رئيس كميسيون فرهنگي مجلس هشتم و آقاي علاءالدين بروجردي تشريف آوردند كه به هر حال ما جلسه ميخواهيم بگذاريم، ميز ميخواهيم، صندلي ميخواهيم و... بايد پولش را بدهيد و من می گفتم چشم تامين ميكنيم، كه تامين كرديم برايشان.
يعني ساختمان را که اينها دو، سه ماه گرفته بودند، قدرت تجهيز شش تا اتاق را نداشتند تا ما برايشان تجهيز كرديم.
اقليت مجلس ششم هم به لحاظ رسانهاي هم به لحاظ تجهيزاتي هم به لحاظ امكاناتي براي حوزه انتخابيشان – ضعیف بود، دولت كه مطلقا به اينها توجهي نداشت. مانده بود يك سري نهادهاي ديگر و سازمان صدا و سيما.
جالب است براي شما بگويم يكي از نهادهاي خوب كشورمان و يكي از شخصيتها بسيار عزيز كشور ما وقتي باهاش حرف ميزدم وميگفتم، بابا يك سري از اين نيروهاي حزب اللهی بیرون رانده شده را شما هم جذب كنيد، در جواب به من گفت دستگاه ما يك دستگاه تخصصي است و ما نميتوانيم اينها را جذب كنيم، حال آن که اگر بگویم کجا را می گفت بیشتر شبیه لطیفه می ماند حرفشان.
توطئهها يكي پس از ديگري کلید می خورد، اول آمدند يك طرحي دادند كه سه درصد از درآمدهاي تبليغاتي صدا و سيما برود براي ورزش، آن هم فوتبال آن هم باشگاه استقلال و پیروزی ،به خاطر اينكه آقاي صفايي فراهاني رئيس فدراسيون فوتبال بود و در آن كميته پنج نفرهاي كه در رياست جمهوري بود، نشستند جمعبندي كردند، ديدند كه...
خوب طرح را كه بررسي كردند، ما رفتيم به كميسيون، توضيح داديم كه اشكالي ندارد از نظر ما ما منتها سه درصد از كدام درآمد و چرا فقط فوتبال؟ آيا ورزش ايران فقط فوتبال است؟ اگر واقعا شما دنبال گسترش ورزش هستيد، خيلي از ورزشها ارزش نشاندادن را ندارد. فوتبال را هم ما خودمان دلمان ميخواهد كمك بكنيم، شما بياييد سه درصد عدد بودجه ما هرچه هست را بگذاريد در بودجه تربيت بدني كه اين جنگ بيخود را بين اين دو تا سازمان راه نيندازيد، گفتند نه شما بايد بپردازيد.
هرچه ما گفتيم اين سه درصد نامشخص است و ما اين پول با ید يك بار از حسابداري ما برود در حسابداري تربيت بدني، يك بار از حسابداري تربيت بدني برود در حسابداري فدراسيون فوتبال يك بار هم از حسابداري فدراسيون فوتبال بايد برود در حساب باشگاههاي ورزشي كشور و نميشود. زير بار نميرفتند كه يك وقت عظيمي از ما اين گرفت، تا اينكه شوراي محترم نگهبان به دليل مغايرت با قانون اساسي جلوي اين طرح را گرفت و رفت به مجمع تشخيص مصلحت نظام و ما كميسيونهاي مختلف مجمع رفتيم توضيح داديم. فدراسيون فوتبال هم عمده حرفش اين بود كه ما ميخواهيم براي اين دو باشگاه بزرگ كشور (استقلال و پيروزي) منابع درست كنيم. ما هم هيچ حرفي نداشتيم كه براي آن ها تبليغ بكنيم، كار بكنيم و غيره... اما اين روش روش درستي نبود.
اولا بقيه باشگاههاي كشور بر عليه آنها شوريده ميشدند، در ثاني ما و فوتبال رابطهمان خراب شد. آمدم در كميسيونهاي مختلف مجمع توضيح دادم .
آخرش هم جلسه گذاشتيم، آقاي غمخوار رئيس پيروزي بود و توضيح دادم برايش و توجیه اش كردم و گفتم شما برويد اسپانسر بگيرید، ما اسپانسر شما را تبليغ ميكنيم، شما هم پولتان را بگيريد از ايشان.
آقاي فتحا...زاده هم رئيس استقلال بود، اين دو تا وقتي توجیه شدند، نامه نوشتند گفتند ما نميخواهيم.
جلسه در صحن علني مجمع مطرح شد و ما هم رفتيم براي دفاع. آقاي صفايي فراهاني تا مادامي كه فكر ميكرد حتما موفق ميشود، هيچ توجهي به صدا و سيما نداشت، اين 15-10 روز آخر كه نزديك تشكيل مجمع بود، احساس كرد كه استدلالهاي ما مورد قبولتر است.
زنگ زد به من و شروع كرد به هندوانه زير بغل من گذاشتن كه تو يكي از مديران لايق و لوطي و فلان و بهماني و... گفتم خوب بيا جلسه بگذاريم. جلسه را گذاشتيم و ديديم، نه! به هرحال با اين لوطيگري نميشود اين مسئله را حل كرد. رفتيم در مجمع توضيح دادم. ضمنا يادداشت باشگاهها را هم آن موقع من روي ميز اعضا گذاشتم. آن لحظهاي كه آقاي صفايي فراهاني رفت حرف بزند و استدلال كند و شروع حرفهايش را هم زوم كرد روي اين دو تا باشگاه كه ما پول را براي آنها ميخواهيم كه آقاي هاشمي بهش گفت صبر كن، شما ميگويي براي اين دو تا باشگاه ميخواهيم، اينها كه خودشان نامه دادهاند گفتهاند نميخواهيم، شما چه ميگوييد ديگر؟
خوب مجمع اصلا اين را ساقط كرد، اما اين وقت ما را گرفت این در حالی بود در حین مدیریت بحران های مذکور باید به توسعه سازمان می رسیدم و به یاری خدا يكي پس از ديگري شبكههاي داخلي و خارجي راه ميافتاد.خوب اين راهاندازي پشتيباني ميخواست، ارز ميخواست، ريال ميخواست تجهيزاتي ميخواست كه خريداري بشود و بيايد در داخل كشور تا اينها خريداري بشود.
ديگر اين بساط ها كه جواب نميگفت، ميآمدند در بحثهاي محتوايي گیر ميدادند كه آقا مدير كل فلان بخش فلان استان شما فلان كار را كرد. ما چك ميكرديم، حتي از استاندار خودشان چك ميكرديم. او هم ميگفت نه اينطور نيست. خود اين 10 روز وقت ما را ميگرفت و ما بعدش به استاندار ميگفتيم خوب آقا تو زنگ بزن اين را بگو به آقایان.
يعني بسياري از استانداران 2 خردادي، اطلاعات غلطي كه در تهران توليد ميكردند كه ذهن آقاي خاتمي را مشوش كنند را تکذیب می کردند، وقتي ما چك ميكرديم، ميديديم كه...
خوب نزديكهاي 18 تير اينها هدفشان را گذاشتند روي صدا و سيما. در آن ايام مرحوم آقاي فردين هم فوت كرده بودند، اما جماعت مسجد بلال اشتباهي مرتكب شده بود آنها آمده بودند پيشاش و اجازه خواسته بودند كه مجلس ختم فردین را آنجا بگيرند و ايشان هم موافقت كرده بودند كه مجلس ختم را آنجا بگيرند.
جريان برانداز آمده بود كه از اين كار استفاده ابزاري بكند و در مجلس هفتم آقاي فردين از فراوانی جمعیت استفاده کرده يك نمادي از برخورد با صدا و سيما را به نمايش بگذارد. ما وقتي متوجه شديممن 48ساعت نخوابيدم تا يك سيستمي را طراحي بكنم كه هم اين مجلس برگزار شود و هم جريان برانداز استفاده خودش را نبرد.
سخنران برايشان درست كردم، قاري برايشان درست كردم، آدم ريختم آنجا را پر كرديم و......
ماجرای دیگر این که به تحريك يكي از دوستان مجاهدين انقلاب، تصميم گرفتند چند روز قبل از 18 تير اغتششاشگران که آن روزها در میدان محسنی دست به تحرکاتی می زدند،بريزند و صدا و سيما را تصرف كنند.
اما صدا و سيما مملو از بچه حزبالهيها بود. پنج هزار تا بچه حزبالهي آنجا بود كه اينها ميتوانستند تهران را حفظ كنند، چه برسد به صدا و سيما.
به من خبر دادند ميآيند ساختمان رادیو در میدان ارك را بگيرند. من فقط به بسيج صدا و سيما گفتم كه ارك را مراقبت كنند، دو ساعت بعد خبر دادند 2 هزار تا از بچههاي بسيج صدا و سيما آنجا هستند و هيچ كس نيست كه اينها باهاش طرف بشوند.
خوب بعد آمدند اين «سيماي لاريجاني خاموش بايد گردد» و تبديل كردند به شعار. در آن ايام ما هم به توسعه ميرسيديم، هم به تامين منابع قطع شده ی مالي صدا و سيما ميرسيديم و هم به پرسنل كه آنها قصدشان اين بود كه اغتشاش ايجاد كنند درشان و هم من حداقل بيش از هزار سخنراني بهعنوان تبیین مواضع واقعي جمهوري اسلامي در سراسر كشور انجام دادم، بيش از 100 تا 150 سخنراني در مراکز گوناگون سپاه كشور انجام ميدادم، بهويژه در مراکز حفاظت اطلاعات سپاه كه بهعنوان هادي سياسي ميرفتم صحبت ميكردم و شرايط كشور و چگونگي وضعيتي كه بهش دچار بوديم را توضيح ميدادم كه دوستان ما بدانند.
اين وسط حوادث ديگري هم خود به خود رخ ميداد كه بعضيهايشان دست خود ما نبود. واقعا يك بخش زيادي از برنامهسازي اصلا در اختيار مديران اصلي صدا و سيما نيست، الان هم نيست. يعني اگر كسي در این جور موارد يقه آقاي ضرغامي را بگيرد، بيخود گرفته. مديران صدا و سيما خيلي خيلي گردن كلفت باشند يك طبقهبندي بكنيد، يك بخشي از برنامههاي جهتده اثرگذار را تحت کنترل داشته باشند.
منتها چون يك بدبيني شديدي تبليغ كرده بودند، بين صدا و سيما و دولت دوم خرداد، اگر يك برنامه به نفع دولت هم ساخته ميشد، آنها ميگفتند نه! اين برنامه را هم به یک دوز و کلکی ساخته اند.
خود آقای خاتمی بیش ترین دوستانشان در حوزه فرهنگ بودند و این ها دور و اطراف آقای خاتمی را گرفتند و برای ایشان کار کردند، نمونه اش آقاي محمد علی ابطحي، خوب آقای ابطحی کارمند صدا و سیما بود. این آقای ابطحی حدود یک سال قبل از انتخابات آمد پیش من، گفت فلانی: شما که انتخابات را می برید. آقای ناطق هم که رئیس جمهور است ولی من یک پیشنهاد برای شما دارم. گفتم بگو: گفت در لبنان یک رسمی است هر کس دولت را می برد، روسای جمهور سابق و احزاب مختلف را برای تشکیل کابینه دعوت می کند و از آنها نظرخواهی می کند و درآخر هر که را خودشخواست را می گذارد در کابینه، من پیشنهاد می کنم شما این کار را بکنید. که بعداً البته خودشان این پیشنهاد را عملی کردند. رفقای ما را یکی یکی دعوت کردند، از این ها ليست گرفتند، بعد همه اسامی را تحریم کردند. این برنامه را یک سال قبل از انتخابات آقای ابطحی به من گفت. خیلی از همکاران صدا و سیمایی ما از دوستان نزدیک آقای خاتمی بودند، از دوستان نزدیک آقای ابطحی بودند، از دوستان نزدیک آقای انوار، آقای بهشتی، آقای حیدریان و .... بودند.
بهر حال جریان سیمای لاریجانی طرح شد و شروع کردند در مجامع دانشگاهی علیه صدا و سیما جو ساختن که صدا و سیما فلان است و بهمان.
تا این که بحث کنفرانس برلین پیش آمد. تقریباً نقطه پاشیدن 2 خرداد را من از زمان پخش کنفرانس برلین می دانم. 2 خرداد آن جا آسیب دید و دیگر نتوانست خودش را جمع بکند.
این آقای قرقی که الان در نیویورک است آن موقع در برلین بود. جالب است در آن زمان هر دستگاهی یک نفر را به عنوان نمونه ملی به دولت معرفی می کرد. ما این آقای قرقی را معرفی کردیم سازمان امور اداری و استخدامی وقت و آنها اصلاً اسم ایشان را در آن لیست نگذاشتند. چرا؟ چون فکر می کردند آقای قرقی گزارش برلین را تهیه کرده و فرستاده .
و یا همین قصه آقای حسینیان و مرکز اسنادمرکز اسناد جای خیلی خوبی است و تولیدات خوبی هم دارد ولی به شدت مظلوم و غیر آشنا بود در مردم، ایشان مشرف شدند پیش بنده ، ایشون به ما گفت یک قدری ما را تبلیغ کنید، که ما این کار را کردیم و تمام کتاب هایشان فروش رفت و تا اين حد كه ایشان بعدا به ما گفت یک قدری با کنترل ما را تبلیغ کنید کتاب کم می آوریم. البته ایشان هم بزرگواری کردند و محبت من رو پاسخ دادند. یعنی در دوران وزارت کشور، محبت من را ایشان با کرامت پاسخ دادند که من لازم می دانم ازایشان تشکر کنم.
یا خیلی ازدستگاه های دیگر مملکت، نیازهایشان را دولت تامین نمی کرد و ما با رعایت قوانین و مقررات شرعی و قانونی به آن ها کمک می کردیم.
به خاطر اینکه دولت می دانست اگر به آن ها کمک بکند و نیازهای آن ها رفع بکند این ها کار خودشان را بهتر انجام می دهند،برای همین تلاش می کرد از همان امکانات محدودی که قبلاً داشتند هم کم کنند.
کار آنتنی صدا و سیما یک بخش بود،کار پشت صحنه صدا وسیما یک بخش دیگر.
مثلاً یکی از این روزنامه ها که در این ایام خیلی به من محبت کرد، خوب قرار بر این شده بود که ما یک کمکی به این روزنامه بکنیم، اما مدیر مسئول این روزنامه حاضر نشد در برابر پولی که می گیرد چک بدهد. با آقای دکتر لاریجانی صحبت کردیم، من گفتم من این کار رو نمی کنم، کسی که حاضر نیست پول نقد بگیرد و یک چک امضا کند بدهد، من این کار را نمی کنم. خلاصه به من زنگ زد و با زبون مازندرانی گفت که ما با هم همشهری هستیم و فلان و بهمان، گفتم داداش ؟ قربون شکلت، هم شهری بودن و رفیق بودن همه این ها به کنار، پوست بزغاله 7 سناره . من حاضر نیستم خلاف قانون، خلاف شرع بکنم. چون این طور که من میدونم دارم می جنگم اگر یک دانه گاف توی سیستمم باشد، این را از کوه هیمالیا هم بالاتر می برند و پرچمش را می زنند بالای آن.ایشون هم این ایام هر چه گیرش می آمد توی روزنامه اش می زد، راست، دروغ .... هر چه.
یا بعضی از خبرگزاری ها که می خواستند از اسلام و انقلاب دفاع کنند ولی منابعش را نداشتند خوب ما می توانستیم به این ها از یک جایی وام بدهیم. خوب می دادیم.
کار پشت صحنه صدا و سیما در جمع کردن سیستم مدیریت برای دفاع از انقلاب، بیش تر از کار روی آنتن بود.
آن شبی هم که آقای حسینیان آمده بودند در برنامه چراغ، اولاً قرار نبود ایشان بیایند، بعد هم آن چیزی که آقای پورمحمدی صدا و سیما بارها برای من نقل کرد از آن داستان این بود که ایشان قول داده بودند اصلاً راجع به موضوع قتل های زنجیره ای حرف نزنند. خوب ایشان رفتند و شروع کردند؛ اول و دوم و سوم و حرف های خودشان را زدند. آقای پورمحمدی می گفت من بیرون کادر ایستاده بودم و عبای ایشان را می کشیدم که بیایند بیرون اما شیخ مقاومت می کرد و حرف می زد و من که دیدم زورم نمی رسد، برنامه را قطع کردم و برنامه دیگری رفتم.
مهمان اصلی ما هم ایشان نبودند، گمانم مسیح مهاجری بود که چون نیامد و ایشان دم دست بودند آمدند. آقای پورمحمدی می گوید به ایشان گفتم چون این ور و آن ور راجع به این موضوع صحبت کرده اید، دلیل نمی شود که این جا هم راجع به آن حرف بزنید که او هم قبول کرد که حرفی در این باره نزند که آن قضیه موجب شد که دولت هم آن موضع را گرفت و گفت رئیس سازمان صدا و سیما دیگر حق ندارد در جلسات هیئت دولت شرکت بکند.
از آن طرف هم دولت آقای شریعت مدار و شمع خانی را تعیین کرده بود که مثلاً بیایند میانجیگری و حکمیت بکنند.
من در اتاق آقای لاریجانی نشسته بودم دیدم این ها آمدند و انگار منتظرند که من بروم بیرون و حرف نمی زنند من هم پرروگری کردم و نشستم.
بعد شروع کردند، دیدم دنبال این اند که مثلاً یک عذرخواهی از ما بگیرند،آقای شریعت مدار، می گفت این، آقای شمع خانی هم همین طور. خلاصه ما هم پروگی کردیم و نشستیم و گفتیم، این نه! این نه!
خود این هم یک دعوایی شد و قرار شد من بروم با اعضای کابینه حرف بزنم و برایشان توضیح بدهم. مثل آقای جهانگیری وزیر صنایع، آقای عبدالعی زاده وزیر مسکن، رفتم برایشان توضیح بدهم که بابا قضیه اینجوری است، اصلاً ما در کار نبودیم، آخر چرا هر موضوعی پیش می آید، فکر می کنید که ما در قصه ایم! در رسانه این اتفاق خیلی راحت می افتد.
شبکه 4 داشت یک مستند حیات وحش پخش می کرد ظاهراً لابه لای نوار یک تکه از نوار آقای خاتمی بوده است. هم زمان که مستند راجع به ببراست، شیراست (نمی دانم) دارد پخش می شود دفتر رئیس جمهور را می شورانند که آقا صدا و سیما باید انحلال پیدا کند.
من رفته بودم منزل، دیدم آقای لاریجانی زنگ زد گفت آقا بیا سازمان، گفتم برای چه؟ من تازه آمدم، کار دارم. موضوع را تعریف کرد و گفتم خوب معاون محترم سیما را بفرست برود دیگر. گفت نه! اون ها نمی توانند، تو باید بیایی. من رفتم آن جا، دیدم مرحوم آقای هنردوست که روابط عمومی، زیر نظرش بود دارد می لرزد. آقای پورحسینی مدیر شبکه 4 که هنوز هم مدیر است گرفته و منقلب ایستاده است.
من دیدم یک وضعی شده، همه حال ها گرفته و هیچ کس نیست اوضاع را مدیریت کند، تدبیر کند، انگار که دنیا به آخر رسیده و همه باید دراز بکشیم و بمیریم.
ما دیدیم سیستم تلفن گویای سازمان که مردم زنگ می زنند اعتراض می کنند به صدا و سیما که مثلاً شما چرا این کار را کردید، با یک سری عبارات سخیف و تندی پر شده و به مردم پاسخ می دهد و طبق معمول به جای اینکه بگوید پیغام شما دریافت شد، توهین های تندی به رئیس جمهور مملکت و همه می کند!
من تا این پیام را شنیدم ، اولا حق را دادم به دفتر رئیس جمهور که اینقدر ناراحت شده بودند. به خاطر اینکه به حدی عبارات سخیف بود که من فکر نکنم هیچ ایرانی وطن پرست، مسلمان حاضر باشد چنین حرف هایی را بزند. من فوری معاون فنی را صدا زدم 4-3 تا کارشناش فنی بفرستد و از ایشان پرسیدم آیا امکان این وجود دارد که کسی از بیرون بتواند وارد سیستم بشود، پیام قبلی را حذف بکند و پیام خودش را بگذارد؟ بررسی کردند گفتند بله! به نظر من آن را منافقین گذاشته بودند.
تهیه کننده آن فیلم یک برادر یزدی بود که صیغه ی عقد او با همسرش را آقای خاتمی خوانده بود. یعنی تهیه کننده ما به قدری به آقای خاتمی معتقد بود که تلاش کرد از رئیس جمهور وقت بگیرد که صیغه عقدش را ایشون بخوانند.
من گفتم خوب، اگر ایشون این کار رو علیه شما کرده پس یقه اش را بگیرید. اگر ما بهش دستور دادیم، خوب ازش بپرسید،خلاصه یک هفته دو هفته ای این داستان پیش آمده بود.
خوب ما با توطئه های فراوانی که این ها می کردند تلاش می کردیم از این طرف بچه های حزب اللهی سراسر کشور را تر و خشک کنیم و تقویتشان بکنیم،شاید من برای تمام استان ها، 10 جلسه، 20 جلسه، 30 جلسه رفته باشم که برای بچه حزب اللهی ها صحبت بکنم تحلیل بکنم و این ها رو آماده بکنم تا از بین این ها اون کسی که شرایط رای آوردن دارد را برای مجلس هفتم انتخاب کنیم. همین کار را هم کردیم و هر کار دیگری که از دستمان بر می آمد.
این ها یک گوشه کوچکی از کارهایی بود که آن جا در آن هشت سال انجام گرفت و من فکر می کنیم، کمترین کاری است که برای انقلاب می توانستم انجام بدهم و انجام دادم و حتی بدهکار انقلاب اسلامی هستم،منتها خیلی از دوستان در آن روز ها حیا می کردند.آقای لاریجانی صراحتاً می گفت آقای ضرغامی بی عرضه است، لیبرال است، و اگر مقابل کمیته تحقیق و تفحص باشد می رود با آن ها می سازد و ما دچار مشکل می شویم و صدا و سیما آسیب می بیند و آقای ضرغامی نباید این کار را بکند، شما باید خودت باشی.
خوب هر کاری در سازمان پیش می آمد من باید انجام می دادیم.
دعوا با دولت، من باید می رفتم سراغش. تامین منابع، من باید می رفتم سراغش. کمک به حزب اللهی ها، من باید می رفتم سراغش. جذب نیروی انسانی حزب اللهی، من باید می رفتم سراغش. مدیران شکست خورده و دایناسورهای نسل قدیم حزب اللهی،من باید می رفتیم سراغش.پس طبیعی بود که میزان دشمنی جریان 2 خرداد نسبت به من شدت و حدت اش به وفور بالا بود.
ادامه دارد...
دندانپزشک و دانش آموخته اقتصاد