نظام آباد-ناگفته های کردان (1)
|
به نام خدا
آقای کردان اگر موافق باشید از قبل از انقلاب شروع کنیم، یه مختصری از اصالتتون ،کجا به دنیاآمدید ، کجا درس خوندید بفرمایید تا به مسائل روز برسیم؟ بسم الله الرحمن الرحیم، اولا خیلی خوش آمدید.بنده علي کردان متولد 1337 و اصالتاً اهل یکی از روستاهای شهرستان ساری هستم. از روستای ما من اولین دانش آموزی بودم که برای تحصیلات متوسطه به شهر رفتم که البته این با نگرانی و ممانعت اهالی روستا برای رفتن من به شهر همراه بود، آن ها نگران بودند که شاید اگر یکی از بچه های ده به شهر برود بی دین شود و در ایام تعطیلات تابستان و عید و در بازگشت به روستا بعد از اتمام تحصیلات موجب بی دین شدن سایر بچه های روستا شود، که در نهایت و با تعهد پدرم که من در ایام تعطیلی مدارس از قبیل تابستان به روستا باز نمی گردم توانستم به شهر رفته و موفق به اخذ دیپلم شدم. پس از اخذ دیپلم و در راه شرکت در کنکور در حالی که ترک موتوری سوار بودم تصادف شدیدی برایم رخ داد که منجر به جراحت شدید در ناحیه پا و بستری شدنم در بیمارستان شد و نتوانستم در کنکور شرکت کنم ولی بواسطه معدل بالای دیپلم توانستم در دانشسرا شرکت کنم و شروع کردم به خواندن رشته زبان انگلیسی تا مقطع فوق دیپلم. در شهر یک آیت اللهی بود به نام آقای نظری( الان هم در قید حیات هستند) که حلقه درس 60 الی 70 نفره ای داشتند برای دانشجویان و جوانانی که روحیه و انگیزه ی مبارزه داشتند که بنده هم در حلقه درس ایشان شرکت می کردم، ما از طریق ایشون مقلد امام شدیم و در آن سال ها با حضرت آقای خامنه ای هم از طریق ایشان آشنا شدیم که از حضرت آقا دعوت می کردند و آقا با سفر به شهرمان و حضور در حلقه ایشان به سخنرانی می پرداختند. در خلال این جلسات ما شديدا تحت تاثير آقاي خامنهاي قرار گرفتيم، به طوري كه من اگر جايي ميرفتم براي سخنراني سعي ميكردم شبيه حضرت آقا صحبت كنم كه نوارهايش الان موجود است، ما در آن سالها از لحاظ شرعي مقلد حضرت امام(ره) بوديم و از لحاظ روش مقلد آقاي خامنهاي شده بوديم. كمكم شروع كرديم به تكثير و توزيع نوارهاي حضرت امام(ره) و پيامهاي نوشتاري ايشان، يك انجمن هم درست كرديم به نام «انجمن اسلامي دكتر شريعتي» که شد پایگاهی برای مبارزین شهر،ما در آن سالها دكتر شريعتي را بهعنوان يك جامعهشناس كه اسلام را هم قبول دارد، قبول داشتيم، البته من در اين انجمن بيشتر سعي ميكردم نقش پشت پردهاي داشته باشم. كارهاي ديگري هم ميكرديم. مثلا از تهران خيابان ناصر خسرو سراي حاج نايب و از يكسري از ناشران مذهبي كه كتابهاي اسلامي چاپ ميكردند ماهي سه، چهار ميليون تومان كتاب تهيه و در شهرهاي مختلف مازندران ميفروختيم كه البته گاهي هم ضرر ميكرديم. گروه ما یک گروه کاملا مستقل بود ، ما خودمان بودیم، با علمای شهر ارتباط داشتیم، با حضرت آیت الله نظری، مرحوم شهید قاسمی از شهدای هفت تیر، حضرت آیت الله صدوقی، حضرت آیت الله محمدی لائینی در نکا،حضرت آیت الله روحانی در بابل، این ها علمای طراز اولی بودند که هم با امام وصل بودند هم مبارز بودند، سعیمان بر این بود که از مسیر روحانیت خودمان را خارج نکنیم. سال56 براي حفاظت و صيانت از خودمان تصميم به تهيه اسلحه گرفتيم، البته نه براي مبارزه مسلحانه چون حضرت امام(ره) ورود به فاز نظامي را حرام ميدانستند. به اتفاق يكي از دوستان به نام آقاي دامادي كه سه دوره نماينده شهر ساري بودند و الان هم مرحوم شدهاند، رفتيم قائن پيش يكي از دوستان به نام آقاي قريشي كه بعدها فرمانده سپاه قائن شدند، البته به دلايلي به ايشان نگفتيم كه برايچه آمده ایم، ما را بردند سر یک زمین کشاورزی حدود 20 روزی کار کشیدند آن جا از ما و بهد از 20 روز از قائن رفتیم بخش «خوسیف» و از آنجا با موتورهای «ایژ» روسی رفتیم افغانستان و 4 عدد کلت کالیبر 45 تهیه کردیم و برگشتیم قائن و بعد مشهد، در مشهد لباس سربازی خریدیم و موهایمان را زدیم تا شبیه سربازها شویم و هر کدام با یک اتوبوس حرکت کردیم به سمت ساری که اگر یکی از ما دو نفر را گرفتند دیگری بتواند کار را پیش ببرد، اتوبوس اول بدون هیچ مشکلی به ساری رسید اما ژاندارمری اتوبوس دوم که من در آن بودم را متوقف کرد برای بازرسی، پیش خودم گفتم کار تمام است و حدود یک 100 متری از اتوبوس فاصله گرفتم که اگر به ساک من رسیدند و کلت ها را پیدا کردند، بتوانم فرار کنم، اما ظاهراً آن ها با شناسایی قبلی و برای دستگیری دو نفر قاچاقچی به همراه چند کیلو مواد مخدر که یک خانم و آقا بودند اتوبوس را نگه داشته بودند و کاری به دیگر مسافرها نداشتند و سوار اتوبوس شدیم و خدا را شکر به ساری رسیدیم، از این اسلحه ها هم هیچ وقت استفاده نکردیم و در نهایت بعد از انقلاب تحویل کمیته دادیم. سال 56 اولین راهپیمایی را در شهر ساری شروع کردیم، اول حرکت حدوداً 30 الی 40 نفر بودیم و در آخر آن روز وقتی یک دور زدیم نهایتاً به 200 الی 250 نفر رسیدیم. بازار نمایشگاه های کتاب داغ تر شده بود و ما در شهرهای مختلف نمایشگاه کتاب های اسلامی ـ انقلابی، اکثراً از آثار شهید مطهری می زدیم. فضای شهر یک مقداری انقلابی شده بود و ما به تحریک جوانان و دانشجویان می پرداختیم، مثلاً بچه های دانشکده کشاورزی ساری آن زمان خیلی شُل بودند و ما برای بیدار کردنشان یک چند چادر زنانه فرستادیم برایشان که یعنی شما مردانگی ندارید، بعدها با خیلی از همین بچه های دانشکده کشاورزی رفیق شدیم مثل شهید آخوندی که در کرج ترورشان کردند. اواخر سال 56 تقریباً انحرافات فکری سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آشکار شده بود و ما با منافقین شهر به سرکردگی سیف الله کبیریان، ابوذر مرداسبی، مرزبندی کردیم و شروع کردیم به مبارزه با آن ها. جالب است، انقلاب که پیروز شد اولین استاندار مازندران فردی بود به نام طباطبایی که از منافقین بود و ما با او درگیر شده بودیم و در نهایت بیرونش کردیم و آقای مهدوی کنی، آقای مصحف (داماد استادجعفری) را استاندار مازندران کردند. بعد از انقلاب بنده رفتم در شوراي مركزي كميته استان، سرجنگلدار استان بودم و مسئول يكسري كارهاي ديگر، در كميته دو گروه به صورت قوي حضور داشتند. يكي جنبش مسلمانان مبارز و ديگري سازمان مجاهدين خلق كه ما با هر دو اينها مبارزه ميكرديم و با كمك علماء شهر ميخواستيم خط امام را در كميته بياوريم. هرچه تلاش كرديم، زورمان به اين گروه نرسيد و براي كمكگرفتن به اتفاق هفت، هشت نفر از بچههاي خط امامي رفتيم قم خدمت آيتا... مشكيني(ره) و ماجرا را برايشان توضيح داديم، ناهار هم در خدمتشان بوديم كه در پايان جلسه از صحبتهاي ايشان متوجه شديم كه قم قدرت لازم براي ياري ما را ندارد، بعد رفتيم خدمت آيتا... مومن رئيس ستاد انقلاب قم كه ايشان هم فرمودند كه ما بسط يد كشوري نداريم و نميتوانيم براي شما كاري كنيم. از آنجا رفتيم خدمت آيتا... شرعي و بعد رفتيم خدمت آيتا... مكارم شيرازي، ايشان هم فرمودند كه نميتوانند كمكي بكنند، ولي يك راهنمايي مفيدي كردند و گفتند كه حكومت مركزي و قم قدرت كمك به شما را ندارد و شما بايد به خودتان اتكا كنيد و روی پای خودتان بايستيد و مبارزه كنيد، اگر جرأت مديريت و مبارزه داريد والا كه هيچ (و اشاره فرمودند به من كه گزارش وضعيت موجود را خدمتشان عرض كرده بودم و گفتند كه تو ميتواني اين كار را بكني). در قم ما فهميديم كه خودمان تنها هستيم. شب رفتيم تهران كه از آنجا برگرديم به ساري، در تهران با توجه به اينكه جايي نداشتيم، آمديم ميدان بهارستان محل فعلي مجلس كه آن موقع تلويزيون آموزشي بود، به آقاياني كه آنجا بودند، گفتيم كه ما خسته هستيم، اگر امكان دارد به ما جاي خواب بدهيد، آنها هم استقبال كردند، بعد فهميديم كه اينجا محل «سازمان مجاهدين انقلاب» اسلامي است، آن شب آقاي مرتضي الويري و مصطفي الويري و مصطفي قنادان و... از ما استقبال كردند و شروع كرديم به حرفزدن و تبادل اخبار با هم. ما هم براي آنها از وضعيت استان خود گفتیم و گفتيم كه ما براي چه به قم سفر كردهايم و ميخواهيم كميته استانمان را از دست منافقين و جنبشها خارج كنيم، آنها هم گفتند كه با توجه به اينكه سپاه دست سازمان مجاهدين انقلاب است، ما ميتوانيم از طريق سپاه به شما كمك كنيم و فردا ما را فرستادند پيش آقاي فروتن كه عضو شوراي فرماندهي سپاه بود و ايشان هم ما را فرستاد پيش آقاي محسن رضايي كه آن موقع مسئول اطلاعات و تحقیقات سپاه بود، محسن رضايي هم گفت كه شما اسامي يكسري از بچه حزباللهيهاي آدمحسابي و غيروابسته به اين دو گروه را براي تشكيل سپاه استان به من بدهيد، من هم اسم هفت نفر را دادم كه خودم جزو آن هفت نفر نبودم. چند وقت بعد آقاي درویش مسئول استانهاي سپاه زنگ زد و آمد ساري و جلسهاي گذاشتند در دفتر آقاي امورصدوقي و شوراي فرماندهي سپاه كه هفت نفر بود را تشكيل دادند ، که بنده را نیز در آن قرار دادند. شش نفر از ما در شوراي فرماندهي سپاه با هم هماهنگ بوديم به غير از يك نفر روحاني که فرمانده سپاه استان بودند و يك مقداري رگههاي روشنفكر مآبي و تمايلاتي به سازمان منافقين داشتند،مركز سپاه استان در ساختمان ساواك رژیم قبلی بود. بنده را گذاشته بودند مسئول اطلاعات و تحقيقات سپاه استان و مسئوليت گزينش نيروها به عهده من بود كه با توجه به نفوذ اشرار و بعضا اراذل و اوباش و جريانات انحرافي در كميته و توقع آنها براي حضور در سپاه كار بسيار مشكلي بود. الان اگر شما ريزشهاي اخلاقي، سياسي – فكري سپاه در كل كشور را با ريزشهاي سپاه مازندران مقايسه كنيد، پي به دقت نظر بنده در جذب نيرو براي سپاه مازندران ميبريد، چون همه كساني كه حتي مقداري انحراف داشتند را رد ميكرديم كه باعث شد تا منافقين كه توسط من از ورود به سپاه ناكام مانده بودند، چند بار دست به ترور من بزنند. فرمانده سپاه استان ما يك مقداري عشق حفاظت و پزهاي حفاظتي داشت، من هم با توجه به انحرافاتش از همين استفاده كرده بودم و علاوه بر يك ماشين مدل بالاي «فورد» كه در اختيارش گذاشته بودم، دو نفر پاسدار را نيز به عنوان محافظ در كنار او گذاشته بودم كه به صورت نامحسوس رفت و آمدهاي مشكوك او را كنترل و بعضا جلسات و مكالمات او را ضبط ميكردند تا يك روز كه آن دو محافظ به من اطلاع دادند كه ديشب در خانه حاج آقا طرح ترور من را ريختهاند بدين شرح كه با توجه به درگيري من با فئودالهاي منطقه ابتدا من را بكشند و پس از آن با متهمكردن فئودالها به قتل من، يك تشييع جنازه مفصل براي من بگيرند و از آن بهرهبرداري سياسي كنند. من رفتم در اتاق فرمانده سپاه و ابتدا ايشان را خلع سلاح كردم و سپس از او علت اين تصميم را جويا شدم كه او ابتدا انكار ميكرد، ولي با بيان دلايل من پذيرفت و پس از آن با توجه به اينكه او خود سادهلوح بود و از او سوءاستفاده ميكردند، دو راه پيش روي او گذاشتم كه يا از استان برو بيسروصدا و يا با تو برخورد ميكنيم ،شيخ راه دوم را برگزيد و به تهران آمد و بعدها در تهران به پيشرفتهاي دنيايي-مديريتي خوبی نيز دست پيدا كرد. جالب آنكه بعدها خيلي از كساني كه آن روزها دور و بر شيخ بودند، به دليل انجام عملياتهاي مسلحانه عليه نظام و ترور انقلابيون اعدام شدند. پس از تشكيل سپاه مركز استان شروع به تشكيل سپاه شهرهاي ديگر استان نموديم كه با دشواريهاي ويژهاي همراه بود، مثلا وقتي به قائمشهر «شاهي سابق» رفتيم، با توجه به اينكه بسياري از سران مجاهدين خلق اهل اين شهر بودند، خيلي از جوانان شهر كه تعداد آنها به حدود 800 نفر ميرسيد، از سمپاتهاي منافقين بودند و بچه حزبالهي خيلي كم بود. ما ابتدا با علماء شهر جلسه گذاشتيم تا چارهاي پيدا كنيم كه آنها هم گفتند كه حريف سازمانيها نميشوند، ولي اطلاعات خوبي از وضعيت شهر در اختيار ما گذاشتند. در مقابل سازمان مجاهدين با پخش اين كه ما از ساري آمدهايم به قائمشهر كه به آنجا حكومت كنيم، به تخريب ما در افكار عمومي پرداختند و در نهايت اقدام به بازداشت چهار، پنج ساعته ما كردند، گفتند يا همه ما را رسمي سپاه كنيد يا گورتان را گم كنيد. ما شروع كرديم به مذاكره با آنها و بين خودمان قرار گذاشتيم كه به آنها بگوييم شرايطشان را قبول كردهايم ولی باید از نیروهاآزمون نظامي بگیریم که در نهایت آنها را رد كنيم و در همين راستا آنها را برديم به يك منطقهاي در اطراف شهرشان و يكي از بچهها هفت، هشت روز با آنها كارهاي طاقتفرسا كرد و آنها را ميبرد داخل يك تالاب كه در آنجا بود و تمرينهاي سخت نظامي ميداد تا در نهايت همه آنها به جز 11 نفر كم آوردند و ما هم از آن 11 نفر چهار نفر را گزينش كرديم و در كنار يك سري از افراد ديگري كه انتخاب كرده بوديم، سپاه قائمشهر را تشكيل داديم. يا مثلا براي تشكيل سپاه گرگان رفتيم شهر گرگان كه رسما دست منافقين بود. آنجا هم حدود 13-12 ساعت ما را بازداشت كردند. در گرگان ديگر هيچ چارهاي نداشتيم و مجبور شديم خودمان يك سپاه مستقل از سپاه آنها بزنيم و با دادستان شهر هماهنگ كرديم كه از اين به بعد ماموريتها را به سپاه ما ارجاع بدهند، نه به آنها و مسيرهاي آنها براي گرفتن امكانات از بيتالمال را هم قطع كرديم كه در نهايت و با مرور زمان با همین شیوه آنها از بين رفتند. مشی سياسي من آن زمان بيشتر از جامعه مدرسين بود و كمي هم از جامعه روحانيت. من اولين سخنراني بودم كه در نماز جمعه ساري عليه بني صدر (قبل از رئيس جمهورشدنش) سخنراني كردم، وقتي در نماز جمعه استدلال كردم كه بنيصدر منحرف است براي حزباللهيها، خيلي سخت بود كه بپذيرند، با توجه به اين كه تا حالا هيچ كس در ساري عليه بنيصدر حرف نزده بود، دوستانم خيلي به من اعتراض كردند. كساني كه امروز هم نميخواهند بگذارند جريان و انديشه امام حاكم شود، آن روزها نگذاشتند جلالالدين فارسي در انتخابات شركت كند و آن بساط را براي ايشان درست كردند و بعد هم آقاي دكتر حبيبي شدكانديد جامعه مدرسين و ما هم با وجود اين كه ميدانستيم آقاي حبيبي رأي نميآورد، تمام تلاش خود را كرديم كه رأي بياورند و به تبليغ ايشان پرداختيم كه در نهايت بنيصدر رئيس جمهور شد. در واقعه گنبد و قبل از آغاز درگيريها من و دو نفر از دوستان در پوشش خربزهفروش و با چند خر به منطقه رفتيم و حدود 14-13 روز به شناسايي مراكز مهم و حساس و شرايط و بحرانهاي آن پرداختيم و يك گزارش ويژهاي را براي اطلاعات و تحقیقات سپاه کشور فرستادم كه بعدها در برخورد با اخلالگران بكار آمد. البته مردم منطقه بی تقصير بودند، عده از جريانات و آدمهاي سياسي چپ از فقر بيش از حد مردم تركمن براي رسيدن به اهداف خودشان سوءاستفاده كرده بودند. ادامه دارد... |
دندانپزشک و دانش آموخته اقتصاد