محمد كوثري-از بازي در تيم ملي فوتبال تا فرماندهي عمليات فاو
خبرگزاري فارس: يكي از فرماندهان دفاع مقدس گفت: در سالهاي پاياني جنگ بعضيها جا زدند و كم آوردند ولي حضرت امام همچنان مصمم اين قضيه را دنبال ميكردند. رزمندهها هم مانند حضرت امام بودند اما اين وسط عوامل سياسي امتداد جنگ برايشان سخت بود.

حاج محمد كوثري از جمله فرماندهاني است که صميميت او با تمامي رزمندگان در جبهه زبانزد همه بچه ها بود. او متولد سال 1334 در محله سرآسياب دولاب تهران است. سال ها حضور در جبهه هاي جنگ به عنوان فرمانده اي كه براي امام خميني سربازي كرد از او چهره اي تاريخي به جاي گذاشته است. ايشان اكنون در جبهه ديگر كه پذيرش نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي است كماكان در لباس سربازي «ولايت فقيه»به سر مي برد.
* فارس: در ابتدا از نامتان شروع كنيم، چرا شما داراي دو اسم "محمد و اسماعيل " هستيد؟
كوثري:بسم الله الرحمن الرحيم. خوب، بعضا پيش مياد در بين خانواده ها كه مادر دوست دارد پسرش اسم خاص داشته باشه و پدر خانواده هم به دنبال اسم دلخواه خودش است. به همين دليل با هم به تفاهم مي رسند كه در شناسنامه يك اسم استفاده بشود و در ميان خانواده با اسم ديگر او را صدا كنند. اما در كل به نظر من اين نشانه تفاهم در بين خانوادههاست. نام پدربزرگ من " محمد ابراهيم " بود و در ميان مردم به " ملامد ابراهيم " شهرت داشت به همين دليل اسم برادر بزرگ ترم را گذاشتند ابراهيم و نام مرا هم اسماعيل انتخاب كردند. در خانه هميشه من را محمد صدا ميزدند اما در شناسنامه نامم اسماعيل است. در سال هاي دفاع مقدس هم بچه ها محمد صدايم ميكردند.
* فارس: پدر بزرگ تان روحاني بودند؟
كوثري: ايشان ملا بود و در منطقه لواسان مسائل ديني و شرعي را بازگو ميكردند. مادر من " دولابي " است و پدرم اهل لواسان است.
* فارس: فضاي داخلي خانه پدري از نظر سياسي چگونه بود؟
كوثري: سياسي اين گونه نبود كه بگوييم مثلا در گروه يا حزبي حضور داشتند اما پدرم هر روز صبح كه به هيئت مي رفتند در آنجا راجع به مسائل سياسي هم صحبت ميشد اما خيلي سربسته بود. 50 سال پيش به اندازه حال حاضر مسجد و حسينيه وجود نداشت و بيشتر مراسمها را در خانه ميگرفتند مخصوصا در خيابان هاي آبشار و ايران. آن زمان پدرم جزو گروه يا حزب نبود اما مسائل به صورتي بودكه از سال 1332 با شروع جريان مصدق، صحبت هاي سياسي هم بين مردم بيشتر رواج پيدا كرده بود. بعد از سال 42 هم با آغاز نهضت توسط حضرت امام اين گونه صحبت ها و فعاليت ها بيشتر بين مردم رواج پيدا كرد. يادم ميآيد 8-7 ساله بودم كه مادرم هر شب دستم را ميگرفت و مي آمديم سر خيابان منتظر مي شديم كه پدرم كي از محل كارش مي آيد؟ از سرچشمه(محل مغازه پدرم) كه مركز درگيريها بود تا ايشان برسد به محل " سرآسياب دولاب "، اين مسافت خيلي كش و قوس داشت. از همان موقع چيزهايي راجع به حضرت امام در ذهن ما جاي گرفت.تا قبل از سال44 اسم موتلفه در ذهنمان نبود اما با ترور حسنعلي منصور كم كم با اين نام آشنا شديم. اتفاقا همان روز ترور كه خيلي بگير بگير هم بود ما به صورت خيلي اتفاقي رفته بوديم بهارستان. آن موقع من10 ساله بودم.
چند سال بعد هم كه سن وسالم بالاتر رفت به دبيرستان " علميه " در ضلعجنوبي مدرسه عالي شهيد مطهري كه آن زمان نامش سپهسالار بود رفتم. آن زمان دبيرستان ما تا حدي سياسي بود چون در سال 51 موقعي كه ساواك همه اعضاي سازمان مجاهدين خلق را دستگير كرد، اعضاي اين سازمان هواپيمايي را ربودند و به عراق بردند كه يكي از بچههاي مدرسه ما عضو همان باند رباينده هواپيما بود.
يادم هست روزي كه شاهحسن مراكشي ميخواست به ايران بيايد؛ آن وقت 17-18 ساله بودم. با بچهها به دنبال اين بوديم كه اقداماتي انجام دهيم. مسئولين مدرسه همه دانش آموزان را در حياط مدرسه جمع كردند و به اجبار گفتند كه همه بايد بيايند برويم به خيابان آزادي كه آن زمان نامش خيابان آيزنهاور بود. اين خيابان يك خيابان معمولي بود اما تقريبا ميشود گفت آن موقع تهران 3-4 خيابان اصلي بيشتر نداشت كه يكي همين خيابان بود. به دانش آموزان مي گفتند چون شاه ميهمان دارد و از آن مسير ميخواهد رد شود بايد براي استقبال به آنجا برويم. به خصوص براي جشنهاي 2500 ساله كه مدعوين از ميدان آزادي فعلي ميآمدند تا ميدان فردوسي و از آنجا ميآمدند پايين به سمت سفارت انگليس و ميرفتند ميدان ارك و بعد كاخ گلستان. يكدفعه براي همين مراسم ها بچه هاي مدرسه را برده بودن، قرار بود ساعت ده و نيم از آنجا عبور كنند كه چند ساعتي طول كشيد. دانشآموزها خسته شده بودند و شروع كردند شعار دادن كه: " ساعت 10 و نيم شد، هنوز هيچ خبري نيست، مگر مسخره كرديد " و فضا به هم ريخت. يك طوري شد كه شاه بالاخره با يك ربع تاخير آمد اما با هدفي كه داشتند بچهها اين كار را كردند.
* فارس: شما اهل فوتبال هم بوديد به طوري كه تا مرز تيم ملي جوانان هم رسيديد. از علاقهتان به فوتبال بگوييد.
كوثري: من دريك خانواده مذهبي بزرگ شدم اما از نظر مادي وضعمان طوري نبود كه بخواهيم دنبال ورزشهاي هزينهدار برويم. طوري هم در خانواده بزرگ شده بوديم كه از بچگي ياد گرفتيم روي پاي خودمان بايستيم. يادم هست پشت خانه مان كه به ميدان كلانتري مي رسيد زمين خاكي وجود داشت كه تيم هاي فوتبال براي بازي به آنجا مي آمدند، آن موقع من 4-5 ساله بودم كه براي تماشاي فوتبال به آنجا مي رفتم. از همان موقع علاقمند به فوتبال شدم و كمكم به گونهاي شد كه در تيم محل و بعد هم در تيم دبيرستان شروع به بازي كردم. حتي آن موقع در كلاس دوم دبيرستان كه ميگفتند كلاس هشتم، در زمين شماره 3 بازي ميكردم. من چه آن موقع و چه الآن اخلاقم طوري است كه ميگويم وقتي كسي وارد كاري ميشود نبايد كم بگذاره و با برنامه جلو برود، محكم و مصمم و باهدف كار كند نه اينكه وقت بگذارند.
اين باعث شد از همان موقع كه در دبيرستان بوديم در اين رشته ورزشي پيشرفت كنيم. يكي از بازيكنان كه الآن هم مربي است، آقاي " ميثاقيان " با هم در دبيرستان بازي ميكرديم. بعد از گذشت يكي دو سال بچهها آمدند دنبالمان كه برويم در تيم جوانان افسر بازي كنيم كه الآن زيرمجموعه استقلال است و آن موقع به نام تاج شهرت داشت. تا نازيآباد ميرفتيم، تمرين ميكرديم و برميگشتيم. از بچههايي كه ميتوانم اسم ببرم سعيد نراقچيان است كه در تيمملي هم بازي كرد و بعدها در استقلال هم بود. مربي مان هم آقاي مصطفي شركاء بود كه واقعا انسان بزرگواري است. آن سال در ليگ تهران با تيم جوانان افسر دوم شديم و تيم تهران جوان اول شد. بعد از آن ما را بردند ميبردند در تيم جوانان تاج سابق تا به همراه تيم بزرگسالان تاج كه آن وقت مربي از يوگسلاوي داشت در زمين ديهيم نظامآباد كه الآن خراب شده تمرين ميكرديم . حتي مربي تيم بزرگسالان خيلي به من علاقه پيدا كرده بود اما من هيچ وقت وابسته به اين چيزها نميشدم و به دنبال اين بودم كه در كارهاي موثر اجتماعي بتوانم كاري انجام دهم.
* فارس: در چه پستي بازي ميكرديد؟
كوثري: دفاع چپ و راست.
*فارس: به نظر شما فوتبال موثر نبود؟
كوثري: چرا ولي به دنبال اين بودم كه بيشتر بتوانم موثر باشم. در سن جواني به دنبال اين بودم تا براي جوانان كاري انجام بدهم. به همين دليل هم درسم را رها نكردم، با اين كه يكي دو سال به خاطر فوتبال از درس عقب افتادم ولي با اين حال در سال 54 ديپلم رياضي را گرفتم.
*فارس: در دانشگاه چه رشته اي ادامه تحصيل داديد؟
كوثري: رشته تربيت بدني چون ميخواستم از طريق همين رشته خيلي كارها براي جوانان انجام دهم. يادم هست سال 46 ميآمديم در ميدان بهارستان كه به نوعي مركز سياسي بود، روزنامههاي كيهان و اطلاعات كه بعدازظهر مي آمد تيتر بزرگي زده بودند كه "100 ميليون مسلمان مساوي با 3 ميليون يهودي است، پيروز 3 ميليون يهودي " كه مطلب مربوط بود به جنگ 1967 اعراب و اسرائيل بود. اين براي ما كه به هيئت ميرفتيم و خيلي از حرف ها را ميشنيديم براي ما خيلي سنگين بود كه مسلمان ها اين قدر تحقير شوند. از اين طرف هم رژيم طاغوت دائما به اسرائيل كمك ميكرد. سخنرانيهايي كه سياسي صحبت ميكردند آن موقع خيلي مخفيانه و محدود بود.
سال 49 مرحوم آقاي فلسفي در مسجد حجت، سرآسياب دولاب سخنراني داشتند كه آنجا عليه اسرائيل و كمك هاي شاه به آنها صحبت هايي كردند. امكانات برق و صوت به اين صورت الآن نبود. جمعيت خيلي زيادي هم در صحن مسجد، در حياط و همچنين بيرون مسجد جمع شده بود. ساواك و شهرباني ريختند ايشان را بگيرند. آقاي فلسفي هم كه جثهاي كوچك داشت و تاريك هم بود فراري دادند. همه اينها باعث ميشد در ذهنمان جرقهاي زده شود و هوشيارتر شويم. يا سال 48 - 49 بود آقاي مكارم شيرازي در حسينيه بنيفاطمه در سرچشمه صحبت ميكردند كه در انتها جلسه پرسش و پاسخ دانشجويان با ايشان همچنين با برپايي جشنهاي2500 ساله كه ما ميديديم چه هزينههاي هنگفتي را خرج ميكردند و حتي غذا براي مهمانها از فرانسه آورده بودند همه اينها در ذهن ما انباشته ميشد.
* فارس: عضو تشكيلاتهاي سياسي هم شديد؟
كوثري: از بچگي هم به اين تشكيلات هاي بسته اصلا اعتقادي نداشتم. هيئت هاي پاتوقي ميرفتم اما خود را وابسته نميكردم. البته در سال 56 با گروه توحيدي "صف " ارتباط برقرار كردم كه آن هم علت داشت. اما معتقد بودم كسي كه وارد مبارزه ميشود نبايد حساب و كتاب مادي كند و يا حساب آينده را داشته باشد. بايد هر آنچه انجام مي دهد بر اساس تكليف باشد. از بچگي اينها در ذهن ما بود تا بتوانيم آن تكليف الهي را كه به گردن ما هست انجام دهيم نه اينكه ببينيم نتيجه چه ميشود. اما خيلي افراد اينگونه نبودند.آنها ميخواستند زودتر نتيجه برايشان معلوم شود كه من اينگونه اعتقاد نداشتم. در جنگ هم دقيقا همين گونه جهت انجام تكليف الهي كارها را انجام مي دادم البته اين را هم بگويم كه مي رفتيم طراحي دقيق مي كرديم و حتما تمام جوانب را در نظر گرفته و طولانيترين بحثها را ميكرديم.
بالاخره هر كسي يك برداشتي داشت. من با افراد صحبت ميكردم، ميديدم هر كسي كه وارد اين گروهها مي شود بايد تابع آن سازمان بشود. يعني سازمان بود بيشترين خواستههايي كه از افراد داشت براساس چارچوبي بود كه خودشان تعيين ميكردند. لذا من هم اعتقاد داشتم و ميگفتم وقتي ما به منبع اصلي وصل هستيم بايد جايي باشد كه اگر همه آمدند بدون محاسبه مادي؛ يك وقت هست شما محاسبه ميكني كه درآمدي داشته باشي براي سرعت بخشيدن به كار اما يك موقع فكر ميكني خوب، ما يك همچين كاري ميكنيم و فردا منفعت برايمان دارد. من اين اعتقاد را نداشتم علت آن هم اين بود كه در خانوادهاي زندگي كرديم كه پدرم هيچ وقت به اين دنيا وابسته نبود با اين كه چيزي هم نداشت اما اين طور بود كه يك لقمه حرام هم براي ما نياورد و من يقين دارم. يعني خيلي ساده اما بسيار حساب شده و بدون اينكه بخواهد كوچكترين عيب و ايرادي در زندگي باشد بود يك زندگي سالم و بااخلاق و ما هم اينجوري بار آمديم.
*فارس: آشناييتان با گروه توحيدي صف چگونه بود؟
كوثري: توسط يكي از دوستانم كه نامش را به خاطر ندارم. با يشان با ايشان رفتيم قم منزل آقاي پسنديده. بعد رفتيم مدرسه شهيد حقاني، شب را آنجا مانديم و صبح زود بعد از نماز صبح رفتيم. هم اسلحه آورديم و هم مواد منفجره و اين قضايا بود تا انقلاب پيروز شد.
* فارس: اولين بار كه اسم حضرت امام را شنيديد چه زماني بود؟
كوثري: سال 42 كه حدود هشت سال سن داشتم اما بعد از آن بخواهم بگويم به شدت دنبال ايشان بودم اين گونه نبود.
* فارس: عكس امام را چه زماني ديديد؟
كوثري: چون رساله امام در خانه مان بود، عكسشان را هم داشتيم. پدر و مادرم مقلد امام خميني بودند. اما سال50 - 51 به بعد پدرم تأكيد ميكردند كه رساله ايشان را جايي بگذاريد كه جلوي دست نباشد. اين گونه بود كه عكس سياه و سفيد امام كه معروف هم بود و در رساله هم چاپ شده بود را پنهان ميكرديم.
* فارس: چرا فوتبال را رها كرديد؟
كوثري: سال 51 - 52 بود وقتي رفتيم با تعدادي از بچهها مثل آقايان اصغر حاجي پور، مراغهچيان، حسين ضرابي و... كه بعدها در تيم ملي حضور پيداكردند تيم خيلي قوي را تشكيل داديم ولي متاسفانه از دسته مان بالا نرفتيم. به همين دليل افتادم دنبال درس و سال 53 ديپلم را گرفتم . همان سال براي حضور در تيم ملي جوانان به زمين شهيد كشوري الآن كه آن موقع "داوديه " ميگفتند رفتم. مربي وقت تيم ملي جوانان فردي از انگلستان بود كه مربيگري تيم پرسپوليس سابق هم را به عهده داشت. براي حضور در تيم ملي احتياج به يكسري سفارشات داشت كه من هم دنبال اين كارها نبودم. چند جلسه كه رفتم زمان انتخاب نهايي مرا ردكرد. بعد از اين جريان من هم فوتبال را رها كردم و رفتم براي دانشگاه چون علاقه داشتم به رشته تربيت بدني كه بتوانم از طريق معلم ورزشي و مربي گري بتوانم بيشتر اثرگذار باشم. البته دوستان به من ميگفتند نرو دانشگاه چون با خلق و خوي تو همخواني ندارد و نميتواني آنجا را تحمل كني چون فضاي دانشگاه مذهبي نبود و اكثر دانشجويان به مسائل مذهبي توجه نميكردند و حتي دانشجويان متدين را هم تحقيرميكردند. در آزمون تئوري قبول شدم و نوبت امتحان عملي شد. در اولين تست عملي استاد از نظر جسماني ما را مورد بررسي قرار داد و گفت: بيني شما انحراف دارد و نميتواني در رشته هاي ورزشي تحصيل كني. من هم اصلا به سابقه ورزشي ام هيچ اشاره اي نكردم و از آنجا رفتم.
پدربزرگ من از خدا خواسته بود كه بچههايش هيچ كدام نان دولت طاغوت را نخورند و انصافا هم نخوردند . پدرم دو برادر داشت كه هيچكدام سربازي نرفتند و كار دولتي نگرفتند و شغلشان آزاد بود. برادر من هم كه از خدمت سربازي معاف شد. من هم بعد از عدم قبول در تربيت بدني مجبور شدم به سپاه ترويج بروم.
*فارس: سپاه ترويج چه بود؟
كوثري: سال 41 با مطرح شدن بحث انقلاب سفيد بحثهاي سپاه ترويج، سپاه دانش و سپاه بهداشت نيز مطرح شد. سپاه ترويج اينگونه بود كه ميگفتند نيروها در شهر تحصيل كنند و به روستاها بروند تا بر آموزش، كشاورزي و... نظارت كنند. در صورتي كه همچين چيزي نبود چون مدت زماني كه آموزش ميدادند، نيروها الفباي كشاورزي را هم ياد نميگرفتند. مثلا بچه ها را در خانههاي روستايي ساكن مي كردند و اگر نگوييم در همه جا در برخي جاها فساد به وجود ميآمد زيرا كمپي بود كه دختر و پسر با هم بودند.
بعد از گذراندن دوران آموزش به مرز ايران و افغانستان منتقل شدم و در تربت جام ساكن شدم. من دلم ميخواست يا اينجا بيفتيم يا آذربايجان چون اين دو مكان تيم فوتبال داشتند. در همان 6 ماهي كه دوره آموزش سپاه ترويج در كرج بودم يك تيم فوتبال و يك تيم واليبال راه انداختم و به دنبال ورزش بودم چون علنا فساد را در بين بچه ها ترويج ميكردند. يعني فيلمهاي مبتذل را نمايش ميدادند و تماشاي آن اجبار بود. ما هم به خاطر اينكه به صورتي نباشد كه بچهها هم فكر و ذهنشان به اين سمت برود بعد از شامگاه سريع توپ را برميداشتيم و با تعدادي از بچهها واليبال و فوتبال بازي ميكردم. آن هم به صورت سنگين نه اينكه صرفا بخواهيم وقت بگذاريم و تيم تشكيل بدهيم و با ردههاي ديگر ارتش مسابقه ميداديم. اين شد كه ما از نظر جسمي وضع خود را نگه داشتيم. مطالعه هم ميكردم. در پادگان به صورت پنهاني قرآن و مفاتيح برديم. يك گروهان هم دانشجو بودند و در آنجا نمازخانه درست كرديم و حتي برنامه تفسير قرآن گذاشتيم. وقتي مسئولين سپاه ترويج متوجه شدند در ماه رمضان شب اول احيا مراسم برگزار كرديم، شب دوم جلوي ما را گرفتند و مراسم را تعطيل كردند و در نمازخانه را بستند. بعد از انتقال به تربت جام صبحها بعد از نماز تنهايي10 - 15 كيلومتر ميدويدم و برميگشتم صبحانه را ميخوردم و به روستا مي رفتم و اگر كاري در محدوده اختياراتم بود انجام ميدادم و نهايتا بعد از 3 ماه كه آنجا ماندم. در همين مدت به باشگاه ابومسلم رفتم و در آنجا چند جلسه اي تمرين كردم. چون بعضي از بازيكنان تيم مرا ميشناختند زود جذب شدم، آن زمان تيم ابومسلم در ليگ دوم حضور داشت. همان سال با كمك بچه ها تيم را به ليگ يك رسانديم و اوايل سال 56 در ليگ يك بازي كرديم.
*فارس: در اين مدت فعاليت سياسي هم داشتيد؟
كوثري: بله، در شهرمشهد اكثرا در تجمعات و راهپيماييها شركت مي كردم.
*فارس: موردي پيش آمد كه از طرف ساواك بازداشت بشويد؟
كوثري: نه، چون من بيشتر تنها كار ميكردم و برايم پيش نيامد. بازداشت نيروها از طريق لو دادن افراد ديگر پيش ميآمد، براي همين من چون تنها كار ميكردم برايم اين قضيه پيش نيامد. اما در اكثر راهپيماييها و تجمعات مشهد شركت ميكردم. مثلا اواخر سال 56، يا اوايل 57 بود كه مقام معظم رهبري، پدر دكتر شريعتي، شهيد هاشمينژاد و... در راهپيمايي ها حضور داشتند و از نزديك آنها را مي ديدم.
*فارس: به اين شخصيتها نزديك نميشديد؟
كوثري: نه نميشدم و به صورت فردي گاهي با بچههايي كه كارهاي سياسي ميكردند رفت و آمد داشتم. اما به صورت مستمر اين مراوده ها ادامه نداشت. در همين اثنا بود كه خدمت ما تمام شد و اوايل سال 57 بود كه به تهران آمدم.
*فارس: بعد از پيروزي انقلاب اولين باري را كه امام را ديديد چه زماني بود؟
كوثري: من چون جزو انتظامات براي ورود حضرت امام بودم قبل از پيروزي انقلاب امام را ديدم. از سحر در خيابان آزادي بوديم .
*فارس: اگر شما جزء هيچ گروهي نبوديد پس چگونه جزو نفرات انتظامات براي ورود حضرت امام بوديد؟
كوثري: حدود 7- 6 ماه مانده به پيروزي انقلاب در محلهمان يك كميته نيمه مخفي درست كرديم كه بيشتر درجهت رسيدگي به خدمات محل يا فرامحلي بود. امام جماعت محله ما كه با فداييان اسلام و مجاهدين خلق قبل از انحرافشان ارتباط داشتند ما را به گروهها و جريان ها معرفي ميكردند كه نهايتا اطمينان ايشان از ما موجب پذيرش ما در مراسم ورود حضرت امام شد.
در محلهمان از ساعت10 شب نگهبان ميگذاشتيم. به خاطر حكومت نظامي و اينكه رژيم ميخواست مردم را اذيت بكند گاهي اوقات دست اراذل را باز ميگذاشتند روي اين حساب ما منطقه را خودمون به شكلي محافظت ميكرديم يا رسيدگي به معيشت مردم را به عهده گرفته بوديم. يا پخش كردن اعلاميهها يا گاهي در اطراف شمال ورامين مي رفتيم و كوكتل مولوتفها و انفجارها را آزمايش ميكرديم.
اولين ديدار ما با امام در مدرسه رفاه بود. در روز 12 بهمن قبل از ورود امام به آنجا چون اطراف آن مدرسه را خوب مي شناختيم به آنجا رفتيم اما ديديم كه امام نيامدند. ما در خيابان ايران قدم ميزديم و منتظر ورود امام بوديم (ما به بهشت زهرا نرفتيم چون عدهاي آنجا بودند به همين دليل براي محافظت به مدرسه رفاه رفتيم تا آنجا را محافظت كنيم) تا غروب ما منتظر امام بوديم اما ايشان نيامدند. ما بسيار ناراحت بوديم ولي فردا يا پسفرداي آن روز ما به ديدار امام رفتيم.
*فارس: در ديدارتون با امام چه حسي داشتيد؟
كوثري: امام از جمله افرادي بودند كه در اولين بار و يا در چندمين بار كه با ايشان روبرو ميشديد، جذابيتي الهي داشتند و اين به خاطر رهبر بودن ايشان نبود؛ كسي كه خالصانه به خاطر خدا فكر بكند و عمل بكند، خداوند عزتي در دل مقابل ميگذارد و لذا امام هم اين چنين بودند.
ما كميته نيمه مفخي نيمهمخفي را چند ماه قبل از انقلاب تأسيس كرده بوديم و در تير يا مرداد ماه سال 58 امام به كساني كه اساميشان را داده بودند نفري 500تومان دادند كه آن موقع كه اينها را به ما دادند، انگار دنيا را به ما دادهاند. اينكه حضرت امام اينها را تبرّك كردند، براي ما خيلي ارزش داشت. ما وقتي امام را از نزديك ميديديم حتي در زمان جنگ، غبطه ميخورديم كه چطور ايشان با عمل خالصانه خود انسان ها و جوان ها را به خودش جذب ميكنند و ما نميتوانيم؟
خوب، امام زحمات فراواني كشيده بود اما بچهها ميخواستند به شكلي خودشان را به ايشان برسانند. خود را به شكلي به ايشان رساندن كار راحتي نبود اما وقتي ايشان را از نزديك ميديدند و ايشان بدون در نظر گرفتن جايگاه و منزلتشان بسيار ساده صحبت ميكردند. آنقدر ساده صحبت ميكردند كه كسي اين نگراني را نداشت كه شايد نتواند حرفهاي امام را بفهمد و به اين علت شيفته امام ميشدند. كه اين حالت در قبل از انقلاب كمتر يافت ميشد. ما در آن هنگام كه زيارت عاشورا را ميخوانديم و از خودمان ميپرسيديم كه اگر امام حسين (ع) از ما ياري ميخواست ما چه ميكرديم؟ و اين را توي ذهنمان ميآورديم و ميگفتيم: الآن هم جنگ است، ميخواهي چه كار كني؟ حالا بايد ساكت بنشيني يا بلند شوي و حركت كني. در جريان انقلاب هم اين طور بود و با اين تفكر بود و بدون چشمداشتي خود را جهت ياري رساندن به امام در چهارده قرن پيش ميديديم و ميگفتيم: خوب، الآن چي؟ حالا بايد براي خودت ارزش بگذاري يا خودت را كوچك كني و كار خودت را دنبال كني.
به نظر من اين مسائل در ذهن خيلي از جوان ها بود و ما وقتي امام را ميديديم كه ايشان وراي تمام رؤسا و پادشاهان و رهبران دنيا هستند و اين تمام داشتههاي ما را در صدر اسلام تجسم ميكرد و ما را به آن دوران نزديك ميكرد و ميگفتيم حالا آن امامان معصوم بودند، پس آنها چه عظمتي داشتند.
*فارس: اين طور كه از صحبت هاي شما برميآيد داراي روحيه فردگرايانه هستيد. چه شد كه وارد كار تشكيلاتي سپاه شديد؟
كوثري: ورودم هم به سپاه بهخاطر حضرت امام بود. آمريكاييها، گروههاي چپ مثل تودهايها و چريكهاي فدايي و... خيلي اصرار داشتند كه ارتش را منحل كنند. اما سپاه با ارتش در ابتداي انقلاب متفاوت بود، ارتباط قلبي با امام خيلي مهم بود.
*فارس: توسط چهكسي به سپاه دعوت شديد؟
كوثري: من خودم به اين نكته حساس بودم كه حالا كه امام در رأس هستند، بيشتر بتوانم فعاليت بكنم. در همان ايام هم كه كميته مشغول بودم تصميم گرفتم فعاليتم را گسترش بدم. يادم هست كه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در 16 فروردين سال 58 از هفت گروه مسلح دعوت كردند. ماشين هاي سيمرغ را با كاليبر پنجاه و دوشكا مسلح كرده بودند، صورت هاي خودشان را هم با پارچه پوشانده بودند در آنجا وجود داشت. همان موقع يك چيزي براي ما مبهم بود البته تا حدي پاسخ سؤالم را گرفتم ولي زياد قانع نشدم كه آنروز براي تشكيل اين سازمان چرا بنيصدر دعوت شد و سخنراني كرد. او كه نه روحيه مسلحانه داشت و نه مبارزهاي كرده بود. بعدها از بچههايي كه در مركزيت بودند شنيديم كه دعوت او كار بهزاد نبوي بوده است. از همان جا من به كل مجموعه شك كردم و بعدها مشخص شد كه همان فكري كه من در ذهنم ميكردم درست بوده است.
براي خود من چهره و رفتار افراد يك مسئله مهم بود اما حرف زدن ملاك نبود چون خيليها خوب حرف ميزدند اما عمل و رفتارشان مهمتر است. همان چيزي كه در قرآن هم تأكيد شده كه عمل شما مهم است. اين شك و شبههها پيش آمد تا حدود 20 روز بعد آن جريان كه سپاه تشكيل شد . چون سپاه زير نظر خود امام بود من علاقمند بودم كه در آن شركت داشته باشم . به مسجد مسلمبن عقيل رفتم و به آقاي مشايخي كه خدا رحمتش كند و عليرضا موحدي كه شهيد شدند مراجعه كردم آنها من را از قبل ميشناختند. به آنها گفتم كه من نيمه وقت مي آيم چون ميخواهم درسم را ادامه بدهم . اما ايشان گفتند كه نه اگر ميخواهد اينطور باشد پس در همان كميته فعاليت داشته باشيد و به اين صورت نپذيرفتند. از آن گفتوگو دو ماه گذشت تا اينكه قضيه پاوه پيش آمد كه ديگر ما رسما وارد صحنه شديم. در اين فاصله دو ماه هم در كميته بودم و هم دنبال اين بوديم كه حضرت امام فرمودند: خودكفايي، پس بايد برويم در جاهايي مثل اطراف تهران يا جاهايي كه آدمهايش فرار كردند فعاليت بكنيم. چون از قبل الفباي كار را ياد گرفته بوديم رفتم دماوند و به اداره كل كشاورزي مراجعه كردم و گفتيم من آمادگي دارم براي كشاورزي و كار . در آنجا با يكي از بچهها كه الآن سردار سپاه است، سردار " شعاعي " فرم پر كرديم و بعد از آن قضاياي گنبد و پاوه پيش آمد. رفتيم پادگان وليعصر كه از آنجا اعزام بشويم، گفتند كه چون وسيله نيست نميتوانيد برويد و نشاني به آن نشاني كه ما بعد از آن در سپاه ماندگار شديم.
در پاوه گروهي بودند به نام " دستمال سرخها " كه فرماندهشان شهيد " اصغر وصالي " بود. ايشان بچه محل ما بود. يادم هست سال 52 پدرش كه يك موتور سهچرخه داشت ميآمد در دكان پدر ما و به شاه فحش ميداد. ساواك اصغر و برادرش امير را دستگير هم كرده بود تا اينكه سال 57 آزاد شدند. حتي تا پاي اعدام هم پيش رفت اما چون نتوانستند چيزي ازش بگيرند آزاد شد، در همان اوايل ما در مهاباد با هم بوديم.
*فارس: در مورد دستمال سرخها كمي صحبت كنيد؟
كوثري: دور و بر اصغر وصالي هميشه 20 ـ 30 نفري بودند. اصغر هم خيلي بشاش و بامعرفت بود و به تفسير قرآن و نهجالبلاغه ( به خاطر آن 6 سال زندان سياسي) بسيار مسلط بود و هر روز تفسير قرآن و نهجالبلاغه داشت. هيأت به اصطلاح حسن نيت كه دولت موقت تشكيل داده بود به سد مهاباد ميآمدند و با دموكرات ها جلسه مي گذاشتند. همان زمان اصغر خدا بيامرز ميگفت اينها اسمشان حسن نيت است اما "سوء نيت " هستند و عليه نظام كار ميكنند نه به نفع نظام و ايشان يك چريك به معناي واقعي بود.
*فارس: خاطرهاي ازشهيد اصغر وصالي داريد.
كوثري: با اينكه ما با هم بچهمحل بوديم ولي زياد همديگر را نميشناختيم تا اينكه بالاخره در جبهه با همديگرآشنا شديم و فهميدم كه اصغرهمسايه برادر ماست. همراه گروه دستمال سخ ها خانمب دستمال سرخها خانمي بود به نام "مريم كاظم زاده " كه همسر شهيد اصغر وصالي بود.
من آن موقع معاون گروهان بودم. از تهران كه حركت كرديم به سمت اروميه در آنجا خدمت آقاي حسني رسيديم و ايشان براي ما سخنراني كردند و گفتند: دموكرات ها براي سر من 2 ميليون تومان جايزه گذاشتند. اما خيال كرده اند، من تا پدر اينها را درنياورم نميميرم.
صبح كه حركت كرديم به طرف سهراهي نقده، آنجا بود كه واقعا احساس كردم كه اصغر چه تجارب بسيار عالي دارد.همانجا منتظر بوديم تا چند نفربر و تانك بيايد براي اينكه جلو و عقب ستون را پوشش بدهند تا ما وارد مهاباد شويم چون مهاباد كاملا دست دموكراتها بود.
جلايي پور آن موقع فرماندار بود. با ماشين آمد جلوي ستون ما را گرفت و با يك لحن بسيار بدي گفت: شما ميخواهيد چهكار كنيد؟ اصغر هم در جوابش گفت: من فرمانده اين ستون هستم. جلايي پورهم گفت: من هم فرماندار نقده هستم. اصغر گفته بود: ببين اينجا به جاي اينكه كمك بكني، داري سر و صدا ميكني؟ اگر بخواهي سر و صدا بكني، ميندازمت داخل ماشين كه ديگه صدات در نيايد. اصغر ديد نه انگار اين آقا ساكت بشو نيست، به همين دليل او را داخل ماشين برد و يه نيم ساعت، سه ربعي اونجا نگرش داشت . خوب، اين قضايا نشان ميداد كه او با اينكه فرماندار يكي از مناطق جمهوري اسلامي است اما تمايلي ندارد براي كمك به مهاباد نيرو به آنجا برسد و دقيقا بهخلاف نيروها سر و صدا ميكرد. از همان جا ديدم كه اصغر مقتدرانه ايستاد. بچههايي هم كه اطرافش بودند جوان، قبراق و پاي كار بودند كه اكثرا هم شهيد شدند. بالاخره ما به طرف مهاباد رفتيم . از قبل به ما گفته بودند كه احتمال درگيري وجود دارد، بالاخره به ساختمان سپاه كه در کاخ جوانان مستقر بود رسيديم. از همان شب اولي كه به آنجا رسيديم درگيري شروع شد . دشمن ميآمد تير و آرپيجي به آن ساختماني كه ما در آن ساكن بوديم ميزد و مي رفت. اينقدر درگيري شديد بود كه يك لحظه مستمر خواب به چشم ما نيامد.
*فارس: آيا سرنوشت پايان جنگ ما ميتوانست بهتر از اين باشد يا خير؟
كوثري: در سال 64 در عمليات والفجر 8 و مخصوصا در كربلاي 5 ، مجدداً كمر ارتش عراق بعد از عمليات بيتالمقدس شكسته شد. لذا استكبار هم به وحشت افتاد. با عبور از رودخانه اروند و گرفتن فاو، از آن سمت هم ما رفتيم شمال بصره و حتي به مصافت مسافت 10 كيلومتري آن شهر هم رسيديم، لذا دشمن از همان زمان پيغام داد كه هر موردي شما ميخواهيد ما در قطعنامه ميگنجانيم و مي پذيريم. اين خواسته هاي ما بالاخره در پشت جبههها توسط وزارت خارجه و دستگاه ديپلماسي دنبال ميشد.
اما بعد از آن دو عمليات لازمهاش اين بود كه يكي دو تا عمليات جاندار ديگرمانند آنها انجام بشود اما چون در عمليات كربلاي 5 و كربلاي 8 دشمن شيميايي استفاده كرد و تعداد شهدا زياد شد، بعضيها جا زدند و كم آوردند ولي حضرت امام همچنان مصمم اين قضيه را دنبال ميكردند. رزمندهها هم مانند حضرت امام بودند اما اين وسط عوامل سياسي اين تعداد شهيد ومجروح و امتداد جنگ برايشان سخت بود. ولي ما خودمان چون در صحنه بوديم هر آن انتظار شهادت را ميكشيديم. اين طور نبود كه جبهه نون و حلوا خير كنند. اراده خداوند بر اين بود كه ما باقي بمانيم و گرنه در عمليات خيبر به صورتي شد كه شهيد همت به من گفت فلاني من ديگه از خدا آرزوي شهادت كردم من از اين بسيجيها و سپاهيها خجالت مي كشم چون اينها مياند و مزدشان را ميگيرند و ميرند ولي ما نه تيري، نه تركشي. چهارسال در كردستان و جنوب هستيم. من گفتم: نه بابا اين حرفها چيه؟ شما مگه از جبهه دور هستيد، شما خودتان در خط هستيد، حتي در سنگر هم نمي مونيد، هميشه توخط حاضري. در اين عمليات خيبر قبل از شهادت شهيد همت، من شش تا تير خوردم، چهار تا به شكمم خورد و يكي هم به پايم اصابت كرد، كنار باتلاق هم افتاده بوديم. كسي هم نبود كه بياد دنبالمون، خودم متوجه بودم كه اين طور كه داره خون ازم ميره و دارم بيهوش ميشم. داشتم يواش يواش اشهدم را هم مي گفتيم كه دو تا بچه بسيجي شير پاك خورده آمدند و ما را به عقب آوردند. آمبولانس هم به صورتي بود كه تخت هم نداشت. مجبور بوديم بر روي كفه آهني دراز بكشيم، در حالي كه نيمههوش بودم به بچه ها گفتم سرم را طرف خودتان بگذاريد. پاهايم به طرف عراقيها بود. در همين حين يك تير ديگر به كف پايم خورد. شهيد همت هم يك هفته بعد از اين حادثه شهيد شد. منظور من از اين حرفها اين است
كه بچههاي رزمنده حاضر در جبهه ها هيچ وقت اين فكر را نميكردند كه برميگردند. بالاخره اينها ذهن شان، خانواده و همه چيز را آماده كرده بودند اما كساني كه بيرون بودند تازه دلسوزي بيشتر ميكردند و ميگفتند چرا اينقدر شهيد داديم.
بالاخره جنگ است ديگر، دشمن هم دو برابر بيشتر ازما تلفات داده بود، اين فشار سياسيون بود. از طرف ديگر خانوادهها هم بودند چون بچههاشان، پاره هاي دلشان درجنگ بودند كه نهايتاً بعد از عمليات كربلاي 5 و كربلاي 8، چون احساس شد كه در جنوب تلفات در حال زياد شدن است تصميم گرفتند به طرف شمال غرب كشور بروند وجبهه را به آنجا منتقل كنند. احساس مي شد آنجا محدوده بازي است و كردها مخالف دولت بعثي در آنجا حضور دارند به همين دليل اكثر يگانها به آنجا رفتند و وارد عمليات شدند. اما ارزش زمين جنوب براي ما خيلي خيلي بيشتر از شمال غرب بود. بالاخره در شمال غرب عمليات شد، زمين هم گرفتيم اما ارزش جنوب را نداشت چون بصره دومين شهر عراق بود و ما تا 10 كليومتري آن رسيده بوديم و آتش توپخانه ما به بصره ميرسيد و اگر فشار ميآورديم ميتوانستيم فاو را به بصره وصل كنيم. اين براي دنيا و هم عراق بسيار شكننده بود، لذا وقتي كه به شمال غرب رفتيم آن نتيجهاي را كه دنبالش بوديم نگرفتيم.
عمليات والفجر ?? شد كه حلبچه آزاد شد، بعد از آن هم عمليات بيتالمقدس4 شد كه ما روي سد " دربندي خان " و ارتفاعات شاخ شميران را گرفتيم اما باز آنچنان اين مناطق براي عراق مهم نبود و اين شد كه عراق به فاو زد. البته ما انتظار اين پاتك عراق را در منطقه عمليات بيتالمقدس4 ميكشيديم لذا آماده بوديم و جوابش را هم داديم، اسير و كشته هم ازش گرفتيم و چيزي هم پس نداديم اما وقتي لشكر27 محمدرسول الله(ص) در اين منطقه درگير بود، عراق به فاو حمله كرد. آمريكاييها از سال 66 آمدند در خليجفارس جبهه اي به اندازه همين جبهه باز كردند. ما بايد هم توانمان را آن طرف ميبرديم و هم اينجا. از طرف ديگر هم صادرات نفت بسيار سخت شده بود و قيمت آن هم بسيار پايين آمده بود. فشار توسط عوامل داخلي هم زياد بود كه جنگ كافي است و بايد آن را پايان داد مثل نهضت آزادي و حتي كارستون پنجم را كردند. همين سازمان مجاهدين انقلاب كه از هم جدا شده بودند به دو گروه كه يك دسته به طرف جبهه آمدند و دسته ديگر هم كه در شهر ماندند و بعدها شدند مهرههاي اصلي كميته X . بالاخره به اين صورت شد كه عراقيها توانستند فاو را پس بگيرند.
*فارس: شيرينترين خاطرهاي که شما از سال هاي دفاع مقدس داريد چيست؟
كوثري: بحث اصلي جنگ، تكليف بود يعني آن چيزي كه حضرت امام خواستند بچهها كم نگذاشتند و تا حد توانشان كارشان را انجام دادند. اما زماني كه خرمشهر آزاد شد يا عمليات فتحالمبين، يا عمليات فاو كه اولين بار فرماندهي لشكر 27 محمدرسولالله را بعد از مجروحيتم بهعهده داشتم يكي از شيرين ترين خاطراتم از جنگ است. بچهها واقعاً كار شايستهاي انجام دادند و با اين كارها دل امام را شاد مي كرد. اين مسئله براي خود ما خيلي شيرين بود اما بايد بگوييم آن چيزي كه باعث خوشحالي خود من مي شد اين بود كه همه با هم روراست، يكدل و يكپارچه بودند و همين باعث موفقيت شده بود.
البته خيلي عوامل ديگر مثل ابتكارات و طراحيهاي بسيار دقيق كه بچهها انجام مي دادند باعث خوشحالي مي شد. مخصوصا زماني كه عمليات شروع فرماندهاني مثل شهيد همت، شهيد خرازي و ... مي رفتند كنار رزمندگان و مي جنگيدند و اين كنار بچهها بودن موجب آرامش وجدان ما بود.
*فارس: تلخترين خاطره كه كامتان را تلخ ميكند چه بود؟
كوثري: تلخترين خاطره همين پذيرش قطعنامه بود.
*فارس: وقتي خبرش را شنيديد چه احساس پيدا كرديد.
كوثري: خوب، همه بچهها در پادگان دوكوهه گريه ميكردند تا زماني كه خود حضرت امام مسئله را به صورت مستقيم مطرح كردند و رزمنده ها آرامش پيدا كردند.
*فارس: شما به نوعي در مورد نقش امام صحبت كرديد، مقداري در اين زمينه برايمان صحبت كنيد؟
كوثري: امام با تمامي رهبران دنيا تفاوت داشت. در اينجا رهبري به هيچ وجه برابر نفس خودش تصميم نميگرفت بلكه رضايت خداوند مدنظرش بود و نيت نيروهاي جنگنده فقط براي انتقام از نيروهاي مقابل نبود بلكه بيشتر احساس تكليف و انجام وظيفه بود . دراينجا براي آينده، به رزمندگان چيزي قولي داده نميشد و براي همين اينگونه نبود كه در طول جنگ كسي تشويق بشود اما در مقابل يا در جنگهاي ديگر كه نگاه ميكردي به نيروهاي رزمي براي تشويق درجات ميدادند اما در اينجا براي اينكه بچه ها روحيه بگيرند تنها يك پيام از امام لازم بود حتي اگر باواسطه توسط احمد آقا يا فرمانده كل سپاه كه ميرسيد انگار كه دنيا را به رزمنده ها داده بودند.
لذا در جنگ ما همه چيز جلب رضايت خداوند بود در اينجا نيروها خودشان را با عبادت، راز و نياز براي عمليات آماده ميكردند اما در جاهاي ديگر اين را نميبينيم و همان طوري كه امام فرمودند اين جوانان ره هفتاد ساله را يك شبه طي ميكردند.
بزرگان دين 60 ـ 70 سال عبادت، نماز شب و مبارزه با نفس ميكردند تا به درجهاي كه خداوند براي يك شهيد مشخص كرده برسند اما دراينجا يك جوان يك روز، دو روز و 5 روزه به آن درجه ميرسيد. به همين خاطر امام فرمودند كه ره هفتاد ساله را رزمندهها يك شبه طي ميكنند و لذا مسايل اين چنين بود و اگر غير از اين بود ما با اين امكانات نميتوانستيم كاري از پيش ببريم چون گاهي اوقات ما مهمات به اندازه كافي نداشتيم.
*گفتوگو از حسين جودوي
ويژهنامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
دندانپزشک و دانش آموخته اقتصاد