تناقض اظهارات امروز موسوی با عملکرد وی درباره سازمان برنامه
در واقع در آن دوران بی اعتمادی زیادی به بدنه کارشناسی این مجموعه وجود داشت. نوع برخورد نخست وزیر و وزرا با این سازمان که آن روزها یک وزارتخانه تلقی می شد، به ریزش بسیاری از نیروهای آن انجامید. مسعود نیلی در این خصوص می گوید: «در واقع یکی از دلایل اصلی ریزش نیروهای کارشناسی قوی از سازمان برنامه همین بی اعتمادی و عدم توجه به نظرات کارشناسی آنها بود. تعداد زیادی از نیروهای پژوهش و مطالعاتی سازمان برنامه برای ادامه تحصیل به خارج کشور رفتند و تعداد دیگری نیز به نهادها و وزارتخانه هایی منتقل شدند که احساس می کردند در آنجا بیشتر به نظرات کارشناسی آنها بها داده می شود.»
میرحسین نیز در این شرایط در صدد انتقال برخی اختیارات وزارت برنامه به یک مجموعه تحت امر خود بود. این موضوعی است که مسعود نیلی به آن اشاره دارد: «یکی از مسائلی که آقای موسوی با جدیت پیگیر آن بود، کاهش سطح وزارت برنامه به یک سازمان تحت کنترل و نظارت نخست وزیر بود.»
در واقع دولتمردان در آن دوران به خاطر اختلاف نظری که با کارشناسان وزارت برنامه داشتند، درصدد تحدید اختیارات آن برآمدند. مسعود نیلی با اشاره به این موضوع می گوید: «کم کم تفاوت نگاه برنامه و بودجه به اقتصاد با نگاه دولت آشکار شد و مشخص شد که وزارت برنامه و بودجه رویکرد مورد قبول دولت را ندارد. در آن مقطع که اواخر دوره نخست وزیری آقای موسوی بود، دولت به عنوان واکنشی در مقابل این مساله، بخشی از وظایف وزارت برنامه و بودجه را به نخست وزیر و زیر نظر نخست وزیر منتقل کرد. ستاد بسیج اقتصادی، ستاد طرح های دهه انقلاب و ستاد بازسازی از جمله نهادهایی بودند که در نخست وزیری شکل گرفتند و بخش هایی از وظایف وزارت برنامه و بودجه را انجام دادند.»
میرحسین موسوی که وزارت برنامه را مطلوب خود نمی دید، برخی اختیارات را به مجموعه هایی ذیل نخست وزیری منتقل کرد. این گونه بود که تعداد زیادی مجموعه موازی در دولت شکل گرفت. نجفی با اشاره به نقش ستاد بسیج اقتصادی در آن زمان می گوید: «اشتباهی که انجام شد این بود که این ستاد که برای یک سری کارهای خاص ایجاد شده بود به تدریج برخی وظایف سازمان برنامه و بودجه را هم عهده دار شد و دخالت هایی در کارهای این سازمان کرد. تا جایی که در اواخر دولت مهندس موسوی وقتی که آقای میرزاده معاون اجرایی ایشان و رییس ستاد بسیج اقتصادی بودند، بخشی از فعالیت هایی که انجام می شد مستقیماً فعالیت ها و مسئولیت های مربوط به سازمان برنامه بود.»
این دست تصمیمات به انفعال هر چه بیشتر سازمان و به حاشیه رفتن کامل آن انجامید. نجفی با اشاره به این موضوع ادامه می دهد: «بخشی از کارشناسان و مدیران این سازمان کسانی بودند که با یک سیستم سیاسی و اداری و برنامه ریزی دیگری تمرین کرده و پیش آمده بودند و بعد از انقلاب با مسائل تازه ای مواجه شدند. خود این مسئله یک اغتشاشی در سطح کارشناسی در سازمان برنامه ایجاد می کرد که به ضعف آن انجامید. بعد هم تصمیم گیری هایی که دولت در مورد انتقال بخشی از وظایف سازمان برنامه به بیرون از این سازمان کرد، این مسئله را تشدید و عده دیگری دچار انفعال شدند.»
مسئله دیگری که در مورد آن بازه زمانی وجود دارد، عدم استقبال میرحسین از برنامه توسعه تالیف شده توسط سازمان مدیریت است. در واقع میرحسین موسوی در آن بازه زمانی توجه چندانی به مصوبات سازمان مدیریت نداشت. این واقعیتی است که نجفی هم بر آن صحه می گذارد: «در بحث های کارشناسی نمی شود خیلی نظرات سازمان برنامه را رد کرد. فکر می کنم آقای موسوی در یک حالت متعارضی گرفتار شده بودند. از یک طرف بحث های کارشناسی بود که ایشان باید تایید می کردند و کم و بیش هم این کار را انجام می دادند و از طرف دیگر مسائل از صمیم قلب برای ایشان جا نیفتاده بود... با توجه به اینکه آخرین ماه های خدمتشان هم بود، به این جمع بندی رسیده بودند که چنین تصمیم مهمی را به تعویق بیندازند تا در آینده هم اگر این تصمیم خطا بود، مورد سوال قرار نگیرند.»
نوع قضاوت میرحسین در خصوص وزارت برنامه، به تاخیر افتادن ارائه برنامه توسعه به مجلس را در پی داشت. نجفی در این خصوص می گوید:«در واقع زحمت های کارشناسی برنامه اول در زمان آقای مهندس موسوی و در سال 67 کشیده شد ولی این برنامه اوایل سال 68 برای ارائه به مجلس آماده شد. چون مهندس موسوی رغبت زیادی برای عرضه این برنامه به مجلس نداشتند. استنباط من این است که آقای موسوی در مجموع به صورت صد در صد قانع نشدند که آیا این برنامه اقتصادی خوب است یا خیر؟»
سوال اینجاست که اگر ایشان مخالف ادغام سازمان مدیریت یا به عبارت بهتر گرفتن اختیارات این مجموعه و انتقال آن به مجموعه ای دیگر ذیل دولت هستند، چرا خود نسبت به آن اقدام کردهاند؟
دندانپزشک و دانش آموخته اقتصاد